مضى ، إذا قبضه . ( 1 ) فالظنون : الذي لا يعلم صاحبه أ يقبضه من الذي هو عليه أم لا ، فكأنه الذي يظن به ، فمرة يرجوه و مرة لا يرجوه . و هو من أفصح الكلام . ( 2 ) و كذلك كل أمر تطالبه و لا تدري على أي شيء أنت منه فهو ظنون ، و على ذلك قول الأعشى :
ما يجعل الجدّ الظّنون الّذي * جنّب صوب اللّجب الماطر
فرا گيرد آن را . ( 1 ) [ سيد رضى فرمايد ] : پس ظنون آن است كه نداند صاحب آن [ دين ] : اى فرا مى گيرد [ آن را ] از آن كسى كه آن دين بر او است يا نه پس گوييا كه آن است كه [ صاحب دين ] گمان مى برد به [ حصول ] آن [ دين ] ، پس يك بار اميد مى دارد [ قبض آن را ] ، و يك بار اميد نمى دارد ، و او از فصيح ترين سخن است . ( 2 ) و همچنين باشد هر كارى كه طلب مى كنى آن را ، و ندانى كه بر چه چيزى تو از او ، پس آن ظنون باشد ، و بر اين [ معنى واقع ] است گفتار اعشى - اسم مردى [ است ] : ( 3 ) [ نيست اين چنين كه گفته شود ] . چاهى [ كه ] گمان برده [ شده ] به آب - آنك پرهيزنده [ و