أمّا بعد ، فإنّ صلاح أبيك غرّني منك ، و ظننت أنّك تتبع هديه ، و تسلك سبيله ، فإذا أنت فيما رقّي إليّ عنك لا تدع لهواك انقيادا ، و لا تبقي لآخرتك عتادا . ( 1 ) تعمر دنياك بخراب آخرتك ، و تصل عشيرتك بقطيعة دينك ، و لئن كان ما بلغني عنك حقّا ، عبدى ، و بدرستى كه بود كه عاملى مى كر [ د ] بر بعضى نواحى كه والى گردانيده بود او را در گرفتن خراج ، [ پس وى خيانت كرد ] : [ امّا ] پس از حمد خدا ، بدرستى كه صلاح نفس پدر تو بفريفت مرا از [ جانب ] تو ، و گمان بردم كه تو پس روى [ مى ] بكنى نهاد او را ، و بسپرى راه او را ، پس آن گاه تو در آنچه [ كه كردى ] ور داشتند به من از [ حال ] تو [ كه ] ترك نكنى براى هواى [ نفس ] تو فرمان بردنى [ را ] ، و باقى نمانى براى آخرت تو ذخيره [ اى را ] . ( 1 ) عمارت مى كنى دنياى خود را به خرابى آخرت خود ، و پيوست مى كنى به خويشاوند [ ان ] خود را به بريدن دين خود ، و اگر بود آنچه برسيد به من از [ جانب ] تو حق و راست ،
نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 405
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص٤٠٥