العقل ، و الأولى أن يقال لك : إنّك رقيت سلّما أطلعك مطلع سوء عليك لا لك . ( 4 ) لأنّك نشدت غير ضالّتك ، و رعيت غير سائمتك ، و طلبت أمرا لست من أهله و لا في معدنه ، فما أبعد قولك من فعلك ( 5 ) و قريب ما أشبهت من أعمام و أخوال حملتهم الشّقاوة ، و تمنّي الباطل ، على الجحود بمحمّد - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فصرعوا مصارعهم حيث علمت ، لم يدفعوا عظيما ، و لم يمنعوا حريما ، بوقع سيوف ما خلاف منها الوغى ، و لم تماشها الهوينى . ( 6 ) تو - بحقّ خدا - آنچه دانستم ، پوشيده و در غلاف [ است ] دل تو ، اندك و بى قدر [ است ] عقل [ تو ] ، و اولى تر كه گويند مر تو را : بدرستى بر بالا شدى تو نردبانى كه ديدهور كرد تو را جاى ديدن بد بر تو نه مر تو را . ( 4 ) بدرستى كه تو طلب كردى تو جز گروه خود را ، و بچرانيدى جز چرانندهء خود را ، و طلب كردى تو كارى كه نيستى تو از اهل آن و نه در معدن آن ، و چه دور است گفتن تو از فعل تو ( 5 ) و نزديك است مانندگى تو به عمّان تو و اخوال [ تو ، كه برداشت ] ايشان را بدبختى و آرزو كردن باطل بر انكار كردن محمّد - صلعم - پس بينداختندشا [ ن ] جاى افتادن ايشان ، [ جايى كه ] دانستى تو يعنى به بدر كه باز نداشتند قتل بزرگ و منع نكردند حرم [ و گرداگرد خود را ] ، به زدن شمشيرها [ يى ] كه خالى نشد از آن كارزار ، و نرفت با آن صلح و مساهله . ( 6 ) و بدرستى كه بسيار گفتى و گردانيدى [ سخن را ] در
نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 391
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص٣٩١