الهجرة يوم أسر أخوك ، فإن كان فيك عجل فاسترفه ، فإنّي إن أزرك فذلك جدير أن يكون اللّه إنّما بعثني للنّقمة منك و إن تزرني فكما قال أخو بني أسد :
مستقبلين رياح الصّيف تضربهم * بحاصب بين أغوار و جلمود
و عندي السّيف الّذي أعضضته بجدّك و خالك و أخيك في مقام واحد . ( 3 ) فإنّك و اللّه ما علمت الأغلف القلب ، المقارب [ حال ] بدرستى كه منقطع شد هجرت آن روز كه اسير كردند برادر تو را ، پس اگر باشد در تو شتابى پس ساكن شو ، بدرستى كه اگر حرب كنم با تو پس آن سزاوار است كه باشد خدا بدرستى كه بفرستاد مرا براى عقوبت تو ، و اگر تو حرب كنى با من پس چنان [ است ] كه گفت [ برادر بنى اسد ] : رو آورندگان [ اند به ] بادهاى تابستانى كه بزند ايشان را به سنگ [ و ] باران ميان زمين هاى گو و [ ميان ] سنگى بزرگ ، و نزديك من است شمشير آنك بگزانيدم آن را ، يعنى بزدم جد تو را يعنى عتبه و خال تو را وليد و برادر تو را در يك مقام يعنى روز حرب . ( 3 ) بدرستى كه