من بذلك مع أنّ أكثر حاجات النّاس إليك ما لا مؤونة فيه عليك ، من شكاة مظلمة ، أو طلب إنصاف في معاملة ( 87 ) ثمّ إنّ للوالي خاصّة و بطانة ، فيهم استئثار و تطاول ، و قلّة إنصاف فاحسم مؤنة مادّة أولئك بقطع أسباب تلك الأحوال .
حق ، پس در چه چيز است بازداشتن تو [ نفس خود را ] از واجبى حق كه دهى آن را يا كردن [ كارى ] نيك كه بدهى آن را يا [ مردى كه ] مبتلا باشى به بازداشتن [ مردمان از عطا ] پس چه [ بسيار ] زود بود باز استادن مردم از سئوال [ كردن از ] تو ، چون نوميد شوند از بخشيدن تو با [ آن كه ] حاجت هاى مردمان وا تو چيزى است [ كه ] رنج نباشد در او بر تو ، از [ قبيل ] شكات مظلمه ، يا طلب كردن داد در معامله . ( 87 ) پس بدرستى كه مر والى را [ است ] خاصهّ و نزديكان ، [ كه ] در ايشان [ است ] برگزيدن [ مال غير از براى ] خود و گردن كشى [ كردن ] ، و كمى داد دادن ، پس ببر رنج مادهّء آن گروهان را به بريدن اسباب آن حال ها [ يى كه باعث اين افعال است ] ، و اقطاع مده براى يكى از توابع تو و خاصهّء خود ضيعه [ اى ]
نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 358
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص٣٥٨