در بارهء واژهء فره و معنىهاى چندگانهاى كه اين واژه دارد هيچ يك از فرهنگهاى فارسى ، حتّى لغت نامهء دهخدا ، توضيح كافى ندادهاند هم چنان كه از هم نشينى و گاه تركيب اين واژه با همكردهاى گوناگون سخنى نرفته است و به اين نمونهها كه در نوشتههاى فارسى به كار رفتهاند مانند : فره آمدن ، فره بردن ، فره جستن ، فره شدن ، فره فروختن ، فره كردن و فره كشيدن اشارهاى نشده است .
فره در شمارى از متون به معنى افزونى و بيشى و پيشى و برترى و بزرگمنشى و تكبر و چيرگى و غلبه است كه سركشى و نافرمانى و ستم از تبعات و ملزومات آن است و گاه به معنى بسيارى و فراوانى است در نمونههايى كه مىآوريم معنى نخست بيشتر است :
« قارون از قوم موسى بود و پسر عمّ وى ، فرهى كرد بر قوم وى » ( تفسير نسفى ، ج 2 ، ص 745 ) « گفتند مترس چه دو خصميم كه يكى از ما بر يكى فريهى كرد و ستمى به جاى آورد » ( تفسير نسفى ، ج 2 ، ص 855 )
اى خورده خوش و كرده فراوان فره * اكنون كه رفت عمر چه گويى كه چه ؟
( ديوان ناصر خسرو ، ص 474 )
فره نجويم بر كس به عدل و خرسندم * چرا كشم ، چو نجويم همىفره ، فرهى
( ديوان ناصر خسرو ، ص 322 ) « اصل محبت فرهبرداريست نه فره فروختن » ( معارف بهاء ولد ، ج 2 ، ص 23 )
ماهى كه ببرد از مه و خورشيد فره * پرسيد ز من كه اى مطيعت كه و مه
( ديوان خواجوى كرمانى ، ص 551 )
گرشناسى قدر خود ، اى ماه روزافزون من * كى دهد ماه رخت خورشيد تابان را فره
( ديوان ناصر بخارائى ، 370 ) براى نمونههاى بيشتر از فره و تركيبهاى آن در معنىهاى گوناگون ، - : طوطىنامه ، ص 85 و 113 و 135 و 293 ؛ ديوان ابن يمين ، ص 222 و 416 و 513 و 547 ؛ ديوان سيف اسفرنگ ، ص 385 و 426 و 579 ؛ مختارنامه ، ص 67 ؛ حديقهء سنايى ، حديقة الحقيقة ، ص 227 و 292 ؛ ديوان انورى .
ص 8 .