28 / 26 - 18
18 . پس گشت بامداد برخاست « 1 » در آن شهر ترسنده و بيمناك ترسيد كه او را بگيرند و بكشند به سبب قبطى چشم همىداشت خبر را ، پس ناگاه آنى كه يارى خواست ازو به دى ، فرياد مىخواهد از وى ، گفت او را موسى : بدرستى كه تو هراينه گمراهى آشكار .
19 . پس چون كه خواست موسى كه سخت بگيرد بزند به آنى كه او دشمن است مر آن دو را موسى را و اسرائيلى را ، گفت اسرائيلى : اى موسى ! ا همىخواهى كه بكشى مرا همچنان كه كشتى تنى مردى را دى ، نمىخواهى مگر اينكه باشى گردن كشى در زمين [ 494 ] و نمىخواهى كه باشى از جملهء شايستگان آشتى دهندگان .
20 . و آمد مردى از دو [ ر ] ترين شهر همىشتافت تا او را آگاه كند ، گفت : اى موسى ! بدرستى كه اين گروه بسيار يعنى گروه فرعون انديشه مىكنند به تو كه تا بكشند ترا پس بيرون شو كه من مر ترا از جملهء نيك خواهانم .
21 . پس بيرون شد موسى از آن شهر فرعون ترسان ، چشم همىداشت ، گفت : اى پروردگار من ! برهان مرا از اين گروه ستمكاران .
22 . و چون روى بنهاد موسى سوى مدين مدين پسر ابراهيم بود شهر را به او منسوب كردند ، گفت : شايد پروردگار من كه بنمايد مرا ميانهء راه راه راست .
23 . و چون آمد برسيد آب مدين را و آن چاهى بود ايشان را ، يافت موسى بر آن آب گروهى را از آدميان كه آب همىدادند مواشئ خويش را و يافت از فراتر جز ايشان دو زن را كه دور مىكردند گوسفندان خود را از آب ، گفت موسى : چيست حال و كار شما دو كه آب همى ندهيد گوسفندان را ؟ گفتند كه ، آب ندهيم تا بازگردد اين شبانان و پدر ما پيرى است آب نتواند داد گوسفند را بزرگ به زاد بر آمده .
24 . پس آب داد موسى براى ايشان ، بازپس برگشت به سوى سايهء درختى كه آنجا بود ، پس گفت موسى : اى پروردگار من ! بدرستى كه من مر آنچه را كه فرستى به سوى من از نيكى خوردنى نيازمندم .
25 . پس آمد او را يكى از آن دو زن صفورا نام همىرود بر شرمگينى يعنى دست بر روى نهاده و روى خويش به آستين پوشيده ، گفت صفورا موسى را كه : پدر من همىخواند ترا تا پاداشت دهد ترا مزد آنچه آب كشيدى براى ما . پس چون آمد موسى او را و بر گفت از حال خويش [ 495 ] برو آن برگفتنى ، گفت شعيب : مترس ! كه برستى به سبب بيرون آمدن از آنجا از آن گروه فرعون ستمكاران يعنى كه ايشان را به زمين ما هيچ سلطانى نبود .
26 . گفت يك از آن دو زن : اى پدر من ! به مزد گير او را ، بدرستى كه بهترين كسى كه مزد گيرى نيرومند است زنهار دار و استوار بىخيانت .
هامش
( 1 ) . م : « برخواست »