فصل چهارم در آن چيز كه حقيقت مردم است
بدان كه چون مردم خواهد كه تأمل كند در آن چيز كه از براى آن چيز وى را مردم گويند ، و وى خويشتن را به آن مردم داند ، اول گمان برد كه آن چيز بدن وى است ، اما چون انديشه كند و به بينايى عقل درنگرد ، بداند كه دست و پاى و پهلو و سر ، و اندامهاى ظاهر از وى اگر نبودى ، آن معنى كه ما بدان اشارت كنيم باطل نشود . و چون چنين باشد ؛ اجزاى بدن در آن معنى داخل نباشد . و همچنين اعضاى رئيسه ، چون [ دماغ و ] « 1 » دل و جگر و آنچه مانند اين است . بيشتر از اين اندامها ، اگر مفارقت كنند ، آن حقيقت به يك دفعت نيست [ و ] باطل نشود ، بلكه زمان اندك يا بسيار بماند .
اما دماغ : شايد كه در بعضى احوال جز وى از آن مفارقت كند ، و آن معنى ثابت باشد .
و دل « 2 » ، اگرچه در وجود ممكن نيست كه او نباشد ، و اين معنى در اين وجود باشد ؛ اما در توهم تواند بود ، يعنى تواند بود كه مردم خويشتن را انديشد ، و نداند كه وى را دل هست ، اگر هست چگونه است ، و چه چيز است ، [ و در كجاست ] « 3 » ؛ كه بيشترين مردم در اقرار دادن به هستى دل و اعتقاد كردن ، وجود آن را ، مقلد ارباب تشريحاند و گمان مىبرند كه : دل معده است .
و محال باشد كه يك چيز هم مجهول باشد ، و هم معلوم ، مر يك كس را در يك حالت ، يا جز وى از حقيقت چيزى مجهول باشد ، و آن چيز معلوم ، بلكه هر چيزى كه جزو چيزى باشد ،
هامش
( 1 ) . اين واژه در ترجمهء فارسى نيامده ولى در متنهاى عربى هست ، و به قرينهء بعدى افزودن آن لازم مىنمايد .
( 2 ) . در متن « وادل » آمده .
( 3 ) . از ترجمهء فارسى افتاده ، ولى در متن عربى هست .