2 - سلّمنا كه اركان استصحاب در اينجا تمام باشد ، لكن باز هم چون اصل مثبت است باز هم جارى نيست . چرا ؟ زيرا شما :
- اوّل استصحاب مىكنيد بقاء كلّى ضاحك را و از آن نتيجه مىگيريد وجود و تحقّق خصوص عمرو را .
- پس از نتيجهگيرى وجود عمرو در خانه از طريق استصحاب بقاء كلّى ضاحك ، اثر شرعى برآن مترتب مىكنيد و اين اصل مثبت است . چرا ؟ زيرا اثر از آن خود كلّى نيست بلكه از آن فرد است .
حال : استصحاب در اولى يعنى عدم تذكيه من هذا القبيل و به همين دو دليل جارى نمىشود .
* پاسخ جناب شيخ ( ره ) به رأى جناب تونى در اين تنظير چيست ؟
اين است كه : بله ، در استصحاب كلّى ضاحك حقّ با شماست ، چرا كه استصحاب خود كلّى بما هو كلّى و با قطع نظر از خصوصيات هم در آنجا جارى نشد ، بخاطر اينكه از قبيل كلّى قسم سوّم بود . تا چه رسد به استصحاب كلّى ضحك براى اثبات خصوص فرد ديگر كه بر مبناى مشهور به طريق اولى جارى نمىشود ، و لكن مقايسه كردن استصحاب عدم تذكيه با استصحاب كلّى ضاحك باطل و مع الفارق است .
به عبارت ديگر مستصحب ما :
1 - گاهى از امور وجوديّه است ، اعمّ از اينكه كليه باشد مثل : انسان و يا حيوان و يا ضاحك و يا جزئيّه باشد ، مثل حيات زيد ، عدالت بكر و رطوبت لباس و . . .
2 - گاهى هم از امور عدميّه است ، مثل عدم تذكيه در مورد بحث ما .
* منظور ؟
منظور اينكه خاصيت امور وجوديّه اين است كه : با هم متغاير و متبايناند ، بدين معنا كه يك امر وجودى در خارج غير از امر وجودى ديگر است . فى المثل : نمىشود گفت كه اين سنگ همان درخت است ، خير ، هيچ حجرى شجر نيست و هيچ شجرى حجر نيست .
امّا : امور عدميّه مخصوصا اعدام ازليّه تغايرى ندارند ، بلكه ازلا بدون موضوع بوده تا زمانى هم كه بدون موضوعاند از باب سالبه به انتفاء موضوع ، به صورت كشدار ادامه دارند .
امّا سالبه بر دو قسم است : 1 - سالبه به انتفاء الموضوع 2 - سالبه بانتفاء المحمول .
- سالبه به انتفاء موضوع مثل اينكه بگوئيم : پسر خدا عالم نيست .
- سالبه به انتفاء محمول ، مثل زيد و يا بكر ليس بعالم او بقائم و . . .
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 497
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٤٩٧