است چنان كه شب امرى غير ثابت و لكن طهارت يا نجاست هريك امرى ثابت مىباشند .
به عبارت ديگر : اگر شما نقض را به معناى اقرب المجازات بگيريد ، ناچار هستيد كه يقين را به معناى متيقّن بگيريد چرا كه متيقّن همان امر مستحكم و مبرم است كه لا يرتفع الا برافع . و حال آنكه الاصل ، عدم التصرف فى الظاهر الكلام .
پس نبايد ما ظاهر كلام را به هم زده و يا يقين را به معناى متيقّن بگيريم ، بلكه كلام را در معناى خودش به كار ببريم .
وقتى كلام در معناى خودش استعمال شود ، ناچار خواهيم بود كه نقض را هم به معناى ابعدالمجازاتش بگيريم . وقتى نقض به معناى مطلق رفع اليد شد ، لا تنقض اليقين ، يعنى لا ترفع اليد عن اليقين .
الحاصل : اگر نقض را به معناى رفع الامر الثابت بگيريد پس بايد يقين را به معناى متيقّن بگيريد اگر نقض را به معناى مطلق رفع اليد عن الشىء بگيريد ، ديگر لزومى ندارد كه در كلمه يقين تصرّف كنيد چرا كه خود يقين هم يك شيئى است كه طبق قاعدهء لا تنقض اليقين ، نبايد از آن رفع يد نمود .
در اين صورت حديث هم شامل مىشود موارد شكّ در مقتضى را و هم موارد شكّ در رافع را ، جناب شيخ چه مىفرمائيد ؟
مىگوئيم : شما نقض را به هر معنائى كه بگيريد ، على كلّ تقدير تصرّف در كلمه يقين لازم است . بخاطر اينكه حديث شريف كه فرموده : لا تنقض اليقين ، مرادش اين است كه : يقين بما هو يقين را نقض نكن ، چرا كه يقين شما از بين رفته ، اگر از بين نرفته بود كه دچار شكّ نمىشديد به عبارت ديگر : كسى دچار شكّ مىشود كه يقين سابقش از دستش رفته باشد .
فى المثل : شما تاكنون يقين داشتيد كه زيد عادل است و لكن اكنون شكّ داريد كه آيا هنوز هم عادل است يا نه ؟ چرا ؟ چون يقين شما به عدالت او از بين رفته است . به عبارت ديگر : زمام يقين و ظنّ و شكّ همه جا در اختيار انسان نيست كه بشود به زور آن را ايجاد نمود ، بلكه هريك داراى منشئى مىباشند .
بههرحال ، چه شكّ ، شكّ در رافع باشد و چه شكّ در مقتضى ، بايد در كلمهء يقين تصرّف شده و به معناى اقرب المجازات گرفته شود . چگونه ؟
يا بايد بگوئيم : لا تنقض اليقين ، يعنى لا تنقض المتيقن .
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 434
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٤٣٤