باشند و به آن قوم بگويند اين دختر بانوى زنان جهانهاست و آن دختر را دو كودك هفت ساله يا كوچكتر از آن باشد آنگاه رعيّت ، آن پادشاه يا پيمبر آنان را چنين پاداش دهند كه آتش افروزند تا آن دختر و دو فرزند او را كه در مقام روح و قلب اويند بسوزانند . اما او به اين هم بس نكرد ، بر فراز منبر رفت و از خلافت دست شست سپس خويش را رسوا ساخت و « عمر بن خطاب » را به نصّ ، پس از مرگ خود خليفه دانست . آيا خردمندان صاحبدل در اين باب چه مىگويند كه كسى كه از خلافت بر كنار شده است ديگرى را به آن سمت جانشين خود كند . نكته ديگر اين است كه وصيت او به نص خلافت « عمر » ، طعنى بود كه بر خويشتن كرد زيرا او مدعى آن بود كه جدت محمد ( ص ) بخلافت كسى نصّى بيان نفرمود ، پس در حقيقت امّت را اختيار داد تا خود خليفه اى برگزينند پس با آنكه مىدانست جدت ( ص ) با آن مراتب كمالى ، كار خلافت را به انتخاب خود امّت واگذاشت چگونه بر خلاف ادعاى خود مقام خلافت را به « عمر » رها كرد آيا با اين كار خود را تخطئه نكرد ؟ آيا « ابو بكر » بر اين بود كه بينش او در باره امّت جدت « محمد ( ص ) » ، برتر از بينش پيمبر بود ، پيمبرى كه خداى جل جلاله در كتاب خود به مهربانى او در بارهء امت گواهى داده است ؟ يا ابو بكر با اين نظر خويشتن را تكذيب كرد و عملا پذيرفت كه رئيس قوم ناچار بايد كسى را به جانشينى خود به صراحت تعيين كند ، يا بيم آن داشت كه اگر عمر را معين نكند مردم به پدرت « على » امير مؤمنان ( ع ) روى آورند و به حق او و نصّ جدت محمد ( ص ) اعتراف كنند ؟ پس به تعيين « عمر » مبادرت كرد تا مانع آن شود كه مردم به راه راست مراجعه كنند . يا
كشف المحجة لثمرة المهجة ( فانوس ) ( فارسي ) — صفحة 102
مساهمون: اسد الله مبشرى
ص١٠٢