و مقاتل گفت : صور قَرْنى « 321 » است و اسرافيل دهان خود بر صور نهاده است بر هيئت بوقى كه بدمند ، و دايرهء سر آن شاخ چون عرض آسمانها و زمين است ، و چشم باز مانده است سوى عرش مىنگرد تا كى فرموده شود كه نفخهء اول بدمد ، و چون بدميد هر كه در آسمان و زمين باشد از شدت فزع آن بميرد ، مگر كسى كه خداى - عز و جل - خواهد ، و آن جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و ملك الموت باشند ، پس ملك الموت را فرمايد كه جان جبرئيل قبض كند ، پس جان ميكائيل ، پس جان اسرافيل ، پس ملك الموت را بفرمايد تا بميرد . پس خلق بعد از دميدن اول ، چهل سال در برزخ بماند ، پس خداى - عز و جل - اسرافيل را زنده گرداند ، و فرمايد كه نفخهء دوم بدمد . و آن است قول حق تعالى :
ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ
، « 322 » اى ، پس دميده شود در آن دميدن ديگر ، پس ايشان بر پاى ايستاده سوى بعث نگرند .
و پيغامبر - صلى اللّه عليه و آله و سلم - گفت : وقتى كه ما مبعوث شويم ، صاحب صور هم مبعوث شود ، و شاخ را سوى دهن اشارت فرمايد ، يك پاى پيش بگذارد و پاى ديگر پس در انتظار آن كه كى فرموده شود تا بدمد پس از آن دميدن بترس . » و در خلايق تفكر كن ، و در خوارى و شكستگى و فروتنى ايشان در حال بر انگيخته شدن از بيم اين صعقه ، « 323 » و انتظار آن چه بديشان حكم فرموده است از سعادت يا شقاوت ، و تو ميان ايشان شكسته و متحير باشى چون شكستگى و تحير ايشان ، بلكه اگر در دنيا از مترفّهان باشى و از توانگران متنعم . پس پادشاهان زمين آن روز خوارتر و كمينهتر و حقيرتر اهل جمع باشند ، چون مورچهاى زير پاى ماليده شوند . و در آن مقام وحشيان از بيابانها و كوهها بيايند سر فرود انداخته ، پس از توحش با خلايق آميخته شده براى روز نشور ، بىگناهى كه بدان آلوده باشند ، و ليكن شدت صعقه و هول نفخه ايشان را فراهم آرد ، و از گريختن از خلق و توحش از ايشان مشغول گرداند . و آن قول حق تعالى است :
وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ
. « 324 » پس ديوان بعد از گردنكشى و بىفرمانى بيايند ، و از هيبت عرض بر حق تعالى خاضع و منقاد ، براى تصديق قول حق تعالى :
فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّياطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا
، « 325 » اى ، پس به پروردگار تو قسم ، هر آينه فراهم آريم ايشان را و ديوان را ، پس هر آينه حاضر گردانيم ايشان را گرد بر گرد دوزخ به روى در افتاده . پس در حال خود و حال دل خود آن جا بنگر .
صفت زمين محشر و اهل آن
( 1 ) پس بنگر كه پس از بعث و نشور چگونه برهنه و بى پاى افزار رانده شوند سوى زمين محشر [ 677 ] ، زمين سپيد ، هامون هموار ، كه در آن كژى و فراز و نشيب نباشد ، و بلنديى نبود كه آدمى پس آن
هامش
( 321 ) قَرْن ، شاخ .
( 322 ) زمر 39 - 68 .
( 323 ) صعقه ، بيهوشى .
( 324 ) تكوير 81 - 5 .
( 325 ) مريم 19 - 68 .