مهلك موذى « 257 » و دردمند كننده شوند در نفس نزديك مرگ .
پس دردهاى آن چون دردهاى گزيدن ماران باشد بى وجود ماران . و موذى گشتن صفت آن را ماند كه عشق نزديك مرگ معشوق موذى شود ، چه او لذيذ بود ، پس حالتى در آمد كه لذيذ به نفس خود دردمند كننده شد ، تا « 258 » از انواع عذاب در دل آن نازل گردد كه با آن آرزو برد كه به عشق و وصال تنعم ننموده بودى . بلكه اين بعينه يكى از انواع عذاب مرده است ، چه او در دنيا عشق را بر نفس خود مسلط كرد ، و مال و عقار و جاه و فرزند و خويشاوندان و آشنايان خود را دوست داشتن گرفت ، و اگر آن همه از او در حيات او استده شود [ 661 ] چنان كه رجوع آن به خود اميد ندارد ، پس چه گويى حال او چگونه باشد ؟ نه رنج او بزرگ شود و عذاب او صعب گردد و آرزو برد و گويد :
كاشكى مرا هرگز مال و جاه نبودى تا به فراق آن رنجور نشدمى ؟ پس مرگ عبارت است از جدايى از كل محبوبات دنيا به يك دفعه . و چه باشد حال كسى كه او را يك كس باشد ، آن يك كس را از او بستانند ، چنان كه گفتهاند :
ما حال من كان له واحد * يؤخذ « 259 » عنه ذلك الواحد
پس چه شود حال كسى كه شاد نشود مگر به دنيا ، پس دنيا از او بستانند و به دشمنان او سپارند ؟ پس با اين عذاب و غم و حسرت ، آن چه از نعيم آخرت است از او فوت شود ، و حسرت محجوب ماندن از خداى [ با آن ] ضم گردد - چه دوستى غير خداى باز دارنده است از لقاى خداى و تنعم بدان - پس درد جدايى از همهء محبوبات و حسرت آن چه از نعيم آخرت از او ابد الاباد فوت شود ، و ذلّ ردّ و حجاب از خداى بر او متوالى گردد . آن است كه بدان معذب شود ، چه پس از آتش فراق جز آتش دوزخ نبود ، چنان كه حق تعالى گفت :
كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ثُمَّ إِنَّهُمْ لَصالُوا الْجَحِيمِ
. « 260 » و اما كسى كه به دنيا انس نگيرد ، و جز خداى را دوست ندارد ، و مشتاق لقاى خداى باشد ، از زندان دنيا و مقاسات « 261 » شهوتهاى آن خلاص يابد ، و به محبوب خود رسد ، و عوايق و صوارف از او منقطع شود ، و كمال نعمت با امن از زوال ابد الاباد حاصل آيد . و براى مثل آن بايد كه عمل كنندگان عمل كنند .
و مقصود آن است كه مرد باشد كه اسب خود را چنان دوست دارد كه اگر او را مخير كنند ميان آن كه اسب او بستانند و ميان آن كه كژدم وى را بگزد ، صبر بر گزيدن كژدم اختيار كند . پس اكنون درد جدايى اسب نزديك او بزرگتر از گزيدن كژدم باشد . و دوستى اسب باشد كه او را بگزد چون
هامش
( 257 ) موذى ( از عربى مؤذى ) ، رنجاننده ، درد آور .
( 258 ) تا ، حتى .
( 259 ) عربى و حاشيهء نسخهء قاهره : غيّب .
( 260 ) مطففين 83 - 15 و 16 .
( 261 ) مقاسات ، تحمل ، رنج و سختى .