و سوم آن كه در اثناى مستى ، در تاريكى شب ، به هوش آمدى ، بگريستى و گفتى : كدام بيغولهء دوزخ خواهى كه بدين خبيث پر كنى ؟ و بدان نفس خود را خواستى .
پس زاهد باز گشت با زوال اشكال « 181 » .
« و از صلت بن اشيم » آمده است : برادر او را دفن كردند ، و بر گور او گفت ، شعر :
فان تنج منها تنج من ذى عظيمة * و الاّ فانّى لا إخالك ناجيا
اى ، اگر از آن برهى از كار عظيم رسته باشى ، و الا من تو را رستگار نپندارم .
بيان حال گور و قولهاى ايشان بر گورها
( 1 ) ضحاك گفت : مردى از پيغامبر - عليه السلام - پرسيد كه زاهدترين مردمان كيست ؟ گفت : آن كه گور و پوسيدن را فراموش نكند ، و فضل زينت دنيا را بگذارد ، و باقى را بر فانى بر گزيند ، و فردا را از روزهاى خود نشمرد ، و خود را از اصحاب گورستان گيرد .
و على را - رضى اللّه عنه - پرسيدند كه چه افتاده است كه در جوار گورستان مىباشى ؟ گفت :
ايشان را بهترين همسايگان مىدانم . ايشان را همسايگان صدق يافتم : زبان باز دارند و آخرت را ياد دهند .
و پيغامبر - عليه السلام - گفت : ما رأيت منظرا الاّ و القبر أفظع منه ، اى ، نديدم منظرى كه نه گور هايلتر از آن بود .
و عمر خطاب - رضى اللّه عنه - گفت كه در خدمت پيغامبر - عليه السلام سوى گورستان بيرون رفتيم ، و او بر سر قبرى بنشست ، و من نزديكتر قوم بودم به دو ، پس او بگريست و من بگريستم و مردمان بگريستند ، گفت : ما يبكيكم ؟ قلنا بكينا لبكائك . قال هذا قبر امّى آمنة بنت وهب ، استأذنت ربّى في زيارتها فاذن لي فاستأذنته في ان استغفر لها فأبى علىّ فأدركنى ما يدرك الولد من الرّقّة ، اى ، براى چه مىگرييد ؟ گفتيم : براى گريهء تو . گفت : اين گور مادر من است ، آمنه دختر وهب ، از پروردگار خود براى زيارت او دستورى خواستم ، دستورى فرمود ، پس دستورى خواستم كه براى او آمرزش خواهم ، بدان رضا نداد ، پس آن چه فرزند را رسد از رقت به من رسيده است [ 640 ] .
و عثمان بن عفان چون بر گورى ايستادى بگريستى تا محاسن او تر شدى . پس او را از آن بپرسيدند ، گفتند : بهشت و دوزخ را ياد مىكنى و نمىگريى ، و چون بر گورى مىايستى مىبگريى ؟ گفت : از پيغامبر - عليه السلام - شنيدم كه گفت : انّ القبر اوّل منزل من منازل الآخرة فان نجا منه صاحبه فما بعده ايسر ، و ان لم ينج منه فما بعده اشدّ منه ، اى ، هر آينه گور اول منزلى است
هامش
( 181 ) اشكالش بر طرف شده بود .