و مزنى بر شافعى - رضى اللّه عنه - در مرض موت او در رفت و گفت : چگونه بامداد كردى ؟
گفت : از دنيا رحلت نماينده ، و از برادران جدا شونده ، و به سوء عمل خود لقا كننده ، و جام مرگ نوشنده ، و بر خداى تعالى رونده ، و ندانم كه جان من سوى بهشت رود تا آن را تهنيت گويم ، يا سوى آتش تا آن را تعزيت كنم ؟ پس گفتن گرفت « 174 » :
فلمّا قسا قلبى و ضاقت مذاهبي * جعلت رجائى نحو عفوك سلّما
تعاظمنى ذنبي فلمّا قرنته * بعفوك ربّى كان عفوك أعظما
فما زلت ذا عفو من الذّنب لم تزل * تجود و تعفو منّة و تكرّما
و لولاك لم يقوى « 175 » بإبليس عابد * فكيف و قد اغوى صفيّك آدما
اى ، چون دل من سخت گشت و مذهب من تنگ شد ، اميد خود را سوى عفو تو نردبانى ساختم .
بزرگ آمد مرا گناه من ، پس چون آن را به عفو تو پيوستم اى پروردگار من ، عفو تو بزرگتر بود . پس هميشه عفو كنندهاى از گناه ، هميشه بدهى و عفو كنى به منّت و تكرّم . و اگر نه تو باشى هيچ عابدى را قوّت ابليس نبود ، و چگونه بود ؟ و صفىّ تو آدم را گمراه كرد .
و احمد خضرويه را در حال وفات از مسألهاى پرسيدند . چشمهاش پر آب شد و گفت : اى پسر ، نود و پنج سال درى مىكوفتم ، و اين ساعت براى من بگشايند ، به سعادت يا شقاوت ، مرا چه وقت جواب است ! پس اين است قولهاى ايشان . و اختلاف آن بر اندازهء اختلاف حالهاى ايشان است . چه بر بعضى خوف غالب بود ، و بر بعضى رجا ، و بر بعضى شوق و دوستى . پس هر كسى از مقتضى حال خود سخن گفت . و همه درست است به اضافت « 176 » حالهاى ايشان . و اللّه اعلم بالصّواب .
باب ششم
در قولهاى عارفان بر جنازهها و مقبرهها و حكم زيارت گورها
( 1 ) بدان كه جنازه « 177 » عبرتي است اهل بصيرت را و در آن تنبيه و تذكير است ، مگر اهل غفلت را ، چه ديدن آن ايشان را جز قساوت نيفزايد ، چه ايشان گمان برند كه ابدا « 178 » به جنازهء ديگران نگرند ، و گمان نبرند كه ايشان را لا محاله بر جنازه حمل كنند ، يا پندارند آن را و ليكن در نزديكى تقدير
هامش
( 174 ) نسخهء قاهره : پس انشاد كرد و گفتن گرفت ، عربى : ثم انشأ يقول ( همان جا ) .
( 175 ) عربى : لم يغوى ( همان جا ) .
( 176 ) به اضافت ، به نسبت .
( 177 ) جنازه ، جسد مرده ، تابوت ، تابوت حاوى جسد مرده .
( 178 ) ابدا ، هميشه .