نكنند . و نه انديشند كه همه كسان كه ايشان را بر جنازهها برداشتند ايشان همچنين مىپنداشتند ، پس پندارشان باطل گشت و روزگارشان به زودى بگذشت . پس نبايد كه بنده در جنازهاى نگرد كه نه نفس خود را بر آن محمول شمرد ، چه به زودى او را بر آن بر خواهند داشت ، و چنانستى كه برداشتهاند ، و شايد كه در فردا يا پس فردا باشد .
و آمده است كه أبو هريره - رضى اللّه عنه - چون جنازهاى ديدى گفتى : بگذر و من در عقبم . و مكحول دمشقى چون جنازهاى ديدى گفتى : بامداد كن كه شبانگاه كنندهايم ، [ 638 ] پندى بليغ است و غفلتى سريع ، اول مىرود و آخر عقل ندارد « 179 » .
و اسَيد بن حُضَير گفت كه به هيچ جنازهاى حاضر نشدم كه با نفس خود حديثى جز آن گفتم كه با وى چه خواهند كرد ، و او سوى چه خواهد رفت ؟ و چون برادر مالك بن دينار وفات كرد ، در جنازهء او بيرون آمد ، مىگريست و مىگفت : به خداى كه چشم من روشن نشود تا آن گاه ندانم كه حالت چه شد ، و ما دام كه زندهايم ندانم .
و اعمش گفت : در جنازهها حاضر شديمى و ندانستيمى كه تعزيت كرا گوييم ، چه همه را غمگين يافتيمى . و ثابت بنانى گفت : در جنازهها حاضر شديمى و جز جامه در سر كشيده و گرينده نديديمى .
و همچنان بود خوف ايشان از مرگ . و اكنون ننگرى در جماعتى كه در جنازه حاضر شوند كه نه بيشتر ايشان مىخندند و بازى مىكنند ، و سخن نگويند مگر در ميراث او ، و آن چه براى وارثان گذاشت . و اقران و اقارب او نه انديشند مگر در حيلتى كه بدان بعضى از تركهء وى بگيرند ، و يكى از ايشان - الاّ ما شاء اللّه - در جنازهء نفس خود و در حال آن چون بر آن برداشته شود نه انديشد . و اين غفلت را سببى نيست مگر قساوت دلها به بسيارى معاصى و گناهان ، تا حدى كه خداى و روز قيامت و هولهايى كه پيش ماست فراموش كردهايم ، پس در بازى و غفلت مىباشيم ، و بدانچه مهم ما نيست مشغول مىشويم . در خواهيم از حق تعالى كه از اين غفلت ما را بيدار گرداند ، چه بهتر احوال حاضران بر جنازهها گريستن ايشان است بر مرده . و اگر بدانند هر آينه بر نفس خود گريند نه بر مرده ، چه به گريستن بر نفس خود سزاوارترند از گريستن بر مرده .
إبراهيم زيّات « 180 » مردمان را ديد كه بر مرده ترحم مىكردند ، گفت : اگر بر نفس خود ترحم كنيد شما را بهتر باشد ، او از هول سه چيز نجات يافت : روى ملك الموت بديد ، و تلخى مرگ بچشيد ، و از خوف خاتمت آمن شد . و أبو عمرو بن علا گفت : نزديك جرير نشستم ، و او به كاتب خود شعرى املا مىكرد ، در آن اثنا جنازهاى پيدا آمد ، از املا باز ايستاد و گفت : به خدا اين جنازهها مرا پير كرد . و اين دو بيت بگفت :
هامش
( 179 ) ديگرى تعقل نكند و پند نگيرد .
( 180 ) زيّات ، روغن فروش .