تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 854

مساهمون:

ص٨٥٤
لا إله الاّ اللّه . اين بيتها گفتن گرفت :
كلّ بيت أنت ساكنه * غير محتاج إلى السّرج وجهك المأمول حجّتنا * يوم يأتي النّاس بالحجَج لا أتاح اللّه لي فرجا * يوم ادعو منك بالفرج
اى ، هر خانه‌اى كه تو ساكن آنى به چراغ محتاج نيست . و روى اميد داشتهء تو حجت ماست ، روزى كه مردمان حجتها آرند . خداى - عز و جل - مرا [ فرج ] مدهاد ، روزى كه از تو فرج خواهم . و آمده است كه أبو العباس بن عطا بر جنيد رفت در وقت نزع او ، و سلام گفت ، او جواب باز نداد . پس از ساعتى جواب داد و گفت : مرا معذور دار ، چه در ورد خود بودم . پس روى به قبله آورد و تكبير گفت و به حق پيوست . و كتانى را در وقت وفات پرسيدند كه عمل تو چه بود ؟ گفت : اگر چه نه آنستى كه اجلم نزديك آمده است شما را از آن خبر ندادمى ، چهل سال بر در دل خود بايستادم ، پس هر چه جز خداى در آن در مىرفت او را از آن باز داشتم . و معتمر گفت : بر حكم بن عبد الملك « 170 » بودم چون حق به دو رسيد ، گفتم : اى بار خداى سكرات مرگ بر او آسان كن ، چه او چنين و چنين بود - نكوييهاى او ياد كردم - پس به هوش آمد و گفت : سخن گوينده كيست ؟ گفتم : من . گفت : ملك الموت - عليه السلام - مىگويد كه من با هر سخيى رفيقم . پس وفات كرد . و چون يوسف بن أسباط را وفات نزديك آمد حذيفه بر او رفت و او را قلق « 171 » يافت ، گفت : اى ابو محمد ، اين چه قَلَق « 172 » و جزع است ؟ گفت : اى أبو عبد اللّه چگونه قَلِق نشوم و جزع نكنم . به خداى سوگند كه نمىدانم در چيزى از عمل خود با خداى صادق بودم . حذيفه گفت : اى شگفت از اين مرد پارسا كه در وقت مرگ سوگند [ 637 ] مىخورد كه نداند كه در چيزى از عمل خود با خداى صادق بود . و مغازلى گفت : بر پيرى از اصحاب اين قصه رفتم ، و او بيمار بود و مىگفت : توانى كه هر چه خواهى بكنى ، پس با من رفق فرماى . و يكى از مشايخ بر ممشاد دينورى رفت در وقت وفات او ، و گفت : خداى - عز و جل - در حق تو چنين كناد ! از جهت دعاى او بخنديد و گفت : سى سال است كه بهشت با آن چه در آن است بر من عرضه مىكنند ، به چشم در آن ننگريسته‌ام . و رويم را در وقت وفات گفتند : بگو لا إله الا اللّه . گفت : غير او نمىدانم . و چون وفات ثورى « 173 » حاضر شد گفتند : بگو لا إله الا اللّه . گفت : به دست من آن جا كارى نيست .
هامش
( 170 ) زبيدى : حكم بن عبد المطلب بن عبد اللّه . . . احد أجداد بنى مخزوم ( 10 - 343 ) . ( 171 ) قَلِق ، مضطرب . ( 172 ) قَلَق ، اضطراب . ( 173 ) زبيدى : ابو الحسين النوري ( 10 - 344 ) .