عايشه گفت : ملك الموت بيامد سلام گويان و دستورى خواست ، پس او را دستورى داد ، و او گفت : چه مىفرمايى اى محمد ؟ گفت : اكنون مرا به پروردگار من رسان . گفت : بلى هم امروز پروردگار تو به تو مشتاق است و از كسى اين تردد نكرد كه از تو .
مترجم مىگويد كه « تردد » بر بارى تعالى روا نباشد ، و مراد از اين سخن « ترديد اسباب و وسايط » است ، چه بعضى اسباب بقاى تن محمد اقتضا مىكرد و بعضى فناى آن . و اين غالبتر بود ، چه كمال أرواح بشرى آن باشد كه از تنها مفارقت كنند .
و از در رفتن بر كسى بإذن مرا بازداشت مگر بر تو و ليكن ساعت تو در پيش تو است . [ و بيرون رفت . ] عايشه گفت : جبرئيل [ آمد ] و گفت : اى پيغامبر خداى ، سلام بر تو ، اين آخر آمدن من است به زمين هميشه ، وحى در نوشته شد ، و دنيا در نوشته شد ، و جز تو مرا در زمين حاجتى نبود ، و در آن مقصودى نداشتم مگر حضور تو ، پس لازم گرفتن موقف خود . و پشت گردانيد و رفت . عايشه گفت : قسم به خدايى كه محمد را به حق فرستاده است ، كسى در خانه نبود كه بتواند در آن با پيغامبر كلمهاى بگويد ، و هم كسى نبود كه به يكى از مردمان او بفرستد ، براى بزرگ داشتن آن چه ما از حديث او شنيده بوديم و از براى حزن و خوف ما .
عايشه گفت : پس سوى پيغامبر رفتم تا سر او پيش خود نهم ، سينهء او را نگاه داشتم ، و او بيهوش مىشد ، تا مغلوب مىگشت . پيشانى او چنان خوى مىكرد كه از هيچ آدمى هرگز نديده بودم . پس من آن عرق مىليسيدم و بوى چيزى خوشتر از آن هرگز نديده بودم . پس چون به هوش مىآمد او را مىگفتم : مادر و پدر و اهل من فداى تو باد ، اين خوى است كه پيشانى تو را مىباشد ؟
گفت : اى عايشه ، جان مؤمن به خوى بيرون آيد ، و جان كافر از گوشهء دهن او بيرون آيد ، چون جان دراز گوش . پس در آن مقام بترسيدم و خويشاوندان را خبر كردم . و اول مردى كه بيامد برادرم بود ، و پيغامبر را نديد [ او را پدرم نزد من فرستاده بود . ] « 112 » و پيغامبر - عليه السلام - وفات كرد پيش از آن كه كسى بيايد . و خداى - عز و جل - ايشان را از او باز داشت ، چه جبرئيل و ميكائيل را متولّى كار او گردانيده بود . و چون بيهوش مىشد . الرّفيق الاعلى مىگفت ، چنانستى كه تخيير « 113 » را بر وى مكرّر مىكردند . و چون سخن گفتن مىتوانست مىگفت : الصّلاة الصّلاة انّكم لا تزالون متماسكين ما صلّيتم جميعا الصّلاة الصّلاة ، اى ، نماز قايم داريد ، [ نماز قايم داريد ] ، چه شما هميشه با ثبات باشيد [ تا نماز به جماعت گزاريد ] ، نماز قايم داريد . و پيوسته وصيت به نماز مىكرد ، تا وفات يافت مىگفت : الصّلاة الصّلاة .
هامش
( 112 ) نسخهء قاهره : چه او را بر پدر فرستادم ، عربى : بعثه إلىّ ابى ( لينظر الحال ) ، ( همان جا ) .
( 113 ) تخيير ، برگزيدن ، اختيار .