أمرني ان لا أقبضك حتّى تأمرني فما ذا أمرك ؟ فقلت اكفف حتى يأتيني جبريل عليه السّلام . فهذه ساعة جبريل ، اى ، آرى اى عايشه ، اين ملك الموت است ، بر من آمد و گفت كه خداى - عز و جل - مرا بفرستاد و فرمود كه در نيايم مگر به دستورى ، پس اگر مرا دستور ندهى باز گردم ، و اگر دستورى دهى در آيم . و مرا فرمود كه جان تو را قبض نكنم تا آن گاه كه نفرمايى ، پس فرمان تو چيست ؟
گفتم : دست بدار تا جبرئيل بيايد . پس اين ساعت جبرئيل است .
عايشه گفت : پس كارى ما را پيش آورد كه نزديك ما آن را جوابى و رأيى نبود ، و خاموش مانديم از اندوه . و چنانستى كه به چيزى كر كننده زده شديم ، او را جوابى باز نمىداديم ، و كسى از اهل بيت سخن نمىگفت ، از اعظام آن كار و از هيبتى كه دلهاى ما را پر كرده بود . عايشه گفت - رضى اللّه عنها - جبرئيل هم در آن ساعت بيامد و سلام كرد ، ما حسّ « 106 » او را بشناختيم ، و اهل خانه بيرون رفتند ، و او در آمد و گفت : خداى - عز و جل - سلام مىرساند و به تو مىگويد : خود را چگونه مىيابى ؟ و او داناتر است بدانچه تو از خود يا بى ، و ليكن خواست كه كرامت تو زيادت گرداند ، و شرف تو بر خلق به إتمام رساند ، و خواست كه در امت تو سنتى باشد . پس گفت : خود را دردمند در مىيابم . گفت : شاد شو و مژده ده كه خداى - عز و جل - خواست كه تو را به چيزى كه براى تو ساخته است برساند . پس گفت : اى جبرئيل ملك الموت از من دستورى خواست ، و حال تقرير كرد . جبرئيل گفت : اى محمد پروردگار تو مشتاق است به تو . و تو را اعلام نكردم از چيزى كه در حق تو مىخواهد . به خداى كه ملك الموت هرگز بر كسى دستورى نخواست و نخواهد الا آن است كه پروردگار تو تمام گردانندهء شرف تو است ، و او به تو مشتاق است . گفت « 107 » : اكنون مرو تا بيايد .
و زنان را دستورى داد و گفت : اى فاطمه نزديك آى . پس فاطمه به زودى بر وى در افتاد [ 623 ] و پيغامبر - عليه السلام - با وى راز گفت : پس سر بر آورد « 108 » و به چشمهاش به چهار شاخ مىگريست « 109 » و سخن نمىتوانست گفت . پس گفت : سر خود نزديك من آر . پس بر وى در افتاد . و با وى راز گفت « 110 » پس سر بر آورد و مىنديد و سخن نمىتوانست گفت . « 111 » و آن چه از او ديدند عجب بود . آن گاه پس از آن وى را بپرسيديم « 112 » ، گفت : مرا خبر كرد كه من امروز مىميرم ، من بگريستم ، پس گفت : از خداى درخواستم كه تو را در اول اهل من به من رساند و تو را با من گرداند . پس مرا به خنده آورد . و دو پسر خود نزديك او آوردم ، ايشان را ببوييد . « 113 »
هامش
( 106 ) حس ، گذشتن چيزى كه به گوش خورد و به ديدن نيايد . عربى : ما هذا بحسّ جبرئيل عليه - السلام ( زبيدى 10 - 292 ) ، نسخهء قاهره : اين حُسن جبريل نيست .
( 107 ) پيغامبر ( ص ) .
( 108 ) فاطمه ( ع ) .
( 109 ) از چهار گوشهء چشمان فاطمه ( ع ) اشك روان بود .
( 110 ) پيغامبر ( ص ) .
( 111 ) فاطمه ( ع ) .
( 112 ) پس از درگذشت پيغامبر ( ص ) از فاطمه ( ع ) پرسيديم .
( 113 ) زبيدى : و ادنت ابنتها ( و هي ام كلثوم ) منه و شمّها ( 10 - 293 ) .