و عبد اللّه بن زمعه گفت كه بلال در اول ربيع الاول بيامد و بانگ نماز گفت . پس پيغامبر - عليه السلام - گفت : مروا أبا بكر يصلّى بالنّاس ، اى ، ابو بكر را بفرماييد تا امامت مردمان كند . پس من بيرون آمدم و بر در جز عمر را نديدم ميان مردمان ، ابو بكر ميان ايشان نبود ، گفتم : اى عمر برخيز امامت كن . عمر برخاست و تكبير گفت ، و بلند آواز بود ، پيغامبر آواز تكبير او بشنيد .
گفت : اين ابو بكر ؟ يأبى اللّه ذلك و المسلمون ، اى ، ابو بكر كجاست ؟ خداى - عز و جل - و مسلمانان آن را روا ندارند . اين سخن سه بار گفت : مروا ابا بكر فليصلّ بالنّاس ، اى ، بفرماييد أبو بكر را تا امامت كند مردمان را . پس عايشه گفت : يا رسول اللّه ، ابو بكر مردى تنك دل است ، چون بر جاى تو بايستد گريه وى را غلبه كند . گفت : انّكنّ صواحبات « 103 » يوسف ، مروا ابا بكر فليصلّ بالنّاس ، اى ، شما هم از آن نوعىايد كه زنان مصر بودهاند در عهد يوسف - كه او را بر كارهاى بد مىداشتند - ابو بكر را بفرماييد تا امامت كند . پس أبو بكر نماز گزارد ، بعد از نمازى كه عمر گزارده بود . و عمر عبد اللّه بن زمعه را پس از آن گفتى كه چه كردى با من ؟ به خداى اگر نه آنستى كه گمان بردم كه تو را پيغامبر فرموده ، امامت نكردمى . و عبد اللّه گفتى : [ 622 ] من بدان سزاوارتر از تو نديدم .
عايشه - رضى اللّه عنها - گفت : و من آن سخن نگفتم و از أبو بكر آن را نگردانيدم مگر به سبب گردانيدن او روى از دنيا و از آن چه در ولايت است از مخاطره و هلاك ، مگر آن كه حق تعالى سليم گرداند ، و نيز ترسيدم كه مردمان دوست ندارند كسى را كه بر جاى پيغامبر نماز گزارد در حال حيات او ، مگر آن كه خداى خواسته باشد ، او را بد خواهند و بر وى ستم كنند و به دو تشاؤم « 104 » نمايند . پس كار كار خداى بود ، و قضا قضاى خداى ، نگاه داشت او را خداى از كل آن چه مىترسيدم از كار دنيا و دين .
و عايشه - رضى اللّه عنها - گفت كه چون روز وفات پيغامبر بود ، اول روز در او خفّتى « 105 » ديدند ، پس مردمان از او تفرقه شدند و شادان به خانههاى خود رفتند و به كارها مشغول شدند ، و پيغامبر را با زنان بگذاشتند . پس در اثناى آن چه ما بر آن حال بوديم ، كه در اميد و شادى پيش از آن بر آن جمله نبوديم ، پيغامبر گفت : بيرون رويد ، اين فريشته از من دستورى در آمدن مىخواهد . پس هر كسى كه در خانه بود بيرون رفت جز من ، و سر او در كنار من بود ، پس بنشست و من در گوشهء خانه نشستم . پس با فريشته ديرى راز گفت ، آن گاه مرا بخواند ، و سر باز در كنار من نهاد ، و زنان را گفت در آييد . گفتم : اين حسّ جبرئيل نيست ؟ « 106 » گفت : أجل يا عايشة هذا ملك الموت جاءني فقال : انّ اللّه عزّ و جلّ أرسلني و أمرني ان لا ادخل عليك الاّ بإذن ، فان لم تأذن لي ارجع و ان أذنت لي دخلت ، و
هامش
( 103 ) صواحبات ، صواحب ( ج صاحبه ) ، زنان ، همسران .
( 104 ) تشاؤم ، قال بد زدن .
( 105 ) خفّت ، بهبود ، سبكى .
( 106 ) حس ، گذشتن چيزى كه به گوش خورد و به ديدن نيايد . عربى : ما هذا بحسّ جبرئيل عليه - السلام ( زبيدى 10 - 292 ) ، نسخهء قاهره : اين حُسن جبريل نيست .