تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠
اوّل سختى جان كندن ، چنان كه گفتيم . دوم مشاهدهء صورت ملك الموت و ترسى و بيمى كه از آن در دل آيد ، پس اگر صورتى را كه جان بندهء گناهكار بر آن قبض كند قوىتر مردى بيند طاقت ديدن آن ندارد . و آمده است كه خليل - عليه السلام - ملك الموت را گفت : هيچ توانى كه صورتى كه جان بد كردار را بر آن قبض كنى به من نمايى ؟ گفت : طاقت آن ندارى . گفت : ببايد نمود . گفت : روى از من بگردان . آن گاه روى بگردانيد پس به دو نگريست ، مردى سياه ، سياه جامه ، درشت موى ، بد بوى كه از دهان و بينى وى زبانهء آتش و دود بيرون مىآمد ديد ، بيهوش گشت ، و چون پس از زمانى به هوش آمد ، ملك الموت به صورت اول باز گشته بود ، گفت : اى ملك الموت ، اگر فاجر در حال مرگ نبيند مگر صورت تو ، وى را بسنده باشد . و أبو هريره روايت كرد كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : داود مردى غيور بود ، و چون بيرون آمدى درها قفل كردى ، پس روزى درها قفل كرد و بيرون رفت ، قوم « 76 » او مردى را ديد در خانه ، گفت : اين مرد را كه در آورد ؟ اگر داود در آيد هر آينه از او رنج بيند . پس داود بيامد ، او را ديد ، گفت : تو كيستى ؟ گفت : من آن كسم كه از پادشاهان نترسم ، و حاجبان مرا باز نتوانند داشت . گفت : به خداى كه تو ملك الموتى ، و داود در حال خود را در جامه‌اى پيچيد . و آمده است كه عيسى - عليه السلام - به كلهء سرى « 77 » گذشت ، پاى بر آن زد و گفت : با من سخن به فرمان خداى بگو . گفت : اى روح اللّه من فلان پادشاهم ، در اثناى آن چه در ملك خود نشسته بودم تاج بر سر نهاده و لشكر و حشم گرد تخت من در آمده ملك الموت پيدا آمد ، پس هر عضوى به انفراد از من جدا شد و جان من بيرون آمد ، پس كاشكى كه آن جمعيت تفرقه بودى و آن انس وحشت . پس آن داهيه‌اى است كه عاصيان بينند و مطيعان از آن فارغ باشند . چه پيغامبران مجرد سكرات نزع حكايت كرده‌اند ، بيرون « 78 » ترسى كه كسى را باشد كه صورت ملك الموت بر آن جمله بيند ، و اگر آن را در خواب ديدى باقى عمرش منغص گشتى ، پس چگونه باشد چون در مثل آن حال بيند ؟ و اما مطيع او را در نيكوتر و خوب‌تر صورتى بيند . چه عكرمه از ابن عباس روايت كرد كه إبراهيم - عليه السلام - غيور بود و خانه‌اى داشت كه در آن تعبد كردى ، و چون بيرون آمدى در آن قفل كردى ، پس روزى بيرون مىآمد ، مردى را در ميان خانهء خود ديد . گفت : تو را در اين خانه كه آورد ؟ گفت : مالك آن . گفت : مالك آن منم . گفت : مرا كسى در آورد كه از من و تو مالك‌تر
هامش
( 76 ) قوم ، همسر . ( 77 ) كلهء سر ، جمجمه . ( 78 ) بيرون ، سواى .