و پيغامبر - عليه السلام - گفت : موت الفجأة راحة للمؤمن و اسف على الفاجر ، اى ، مرگ ناگاه راحت مؤمن است و اندوه فاجر . و مكحول روايت كرد كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : لو انّ شعرة من شعر الميّت وضعت على اهل السّماوات و الارض لماتوا بإذن اللّه لانّ في كلّ شعرة الموت و لا يقع الموت على شيء الاّ مات ، اى ، اگر يك موى مرده بر اهل آسمانها و زمين نهاده شود هر آينه به فرمان خداى بميرند ، زيرا كه در هر مويى مرگ است ، و مرگ بر چيزى نيفتد كه نه بميرد . و آمده است :
لو انّ قطرة من الم الموت وضعت على جبال الارض كلّها لذابت ، اى ، اگر قطرهاى از درد مرگ بر همه كوههاى زمين نهاده شود هر آينه بگدازند .
و آمده است كه چون إبراهيم - عليه السلام - وفات كرد ، حق تعالى فرمود : اى خليل من مرگ را چگونه يافتى ؟ گفت : چون بابزنى « 74 » به آتش تافته كه در پشم تر زده شود پس كشيده شود . پس گفت : بدان كه ما بر تو آسان كرديم . و آمده است كه چون روح موسى - عليه السلام - به حضرت خداى رسيد ، گفت : اى موسى مرگ را چگونه يافتى ؟ گفت : نفس خود را چون گنجشك يافتم در آن حال كه بر تابه بريان كرده شود ، نه بميرد كه فارغ آيد و نه نجات يابد كه بپرد . و هم از وى آمده است كه نفس خود را چون گوسفند زنده يافتم كه قصاب پوستش بياهنجد « 75 » .
و آمده است كه نزديك پيغامبر - عليه السلام - در حال وفات قدحي آب بود ، پس دست به أب مىزد و روى خود بدان مىماليد و مىگفت : اللّهمّ هوّن على محمّد سكرات الموت . و فاطمه - رضى اللّه عنها - مىگفت : واى اندوه براى اندوه تو اى پدر . او مىفرمود : لا كرب على أبيك بعد هذا اليوم ، اى ، پس از امروز بر پدر تو اندوهى نباشد . و عمر - رضى اللّه عنه - گفت كعب أحبار را كه از مرگ ما را خبر ده . گفت : اى امير المؤمنين مرگ چون شاخى بسيار خار است كه در جوف مردى زده شود ، چنان كه هر خارى رگى بگيرد و به قوّت عظيم كشيده آيد ، پس گيرد آن چه گيرد و گذارد آن چه باقى گذارد .
و پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - گفت : انّ العبد ليعالج كرب الموت و سكرات الموت و انّ مفاصله ليسلّم بعضها على بعض ، و يقول عليك السّلام ، يفارقني و أفارقك إلى يوم القيامة ، اى ، بدرستى كه بنده رنج سكرات مرگ را و اندوه آن كشد ، و مفاصل او يك ديگر را بدرود كند و گويد عليك السّلام [ 610 ] ، تو از من جدا مىشوى و من از تو جدا مىشوم تا روز قيامت .
پس اين است سكرات مرگ بر اولياى خداى و دوستان او ، پس حال ما كه در معاصى مبالغت نمودهايم چگونه باشد ! و با سكرات مرگ باقى داهيهها « 76 » بر ما متوالى گردد . چه داهيههاى مرگ سه است :
هامش
( 74 ) بابزن ، سيخ كباب .
( 75 ) آهنجيدن ، بركشيدن ، در آوردن .
( 76 ) داهيه ، سختى ، بلا .