و عمر بن عبد العزيز عالمى را گفت كه مرا پند ده . گفت كه تو اول خليفهاى كه بميرى . گفت :
زيادت از اين گوى . گفت : از پدران تو تا آدم - عليه السلام - كسى نيست كه نه مرگ چشيده است ، و نوبت به تو رسيده است . پس عمر بگريست .
و ربيع بن خيثم در سراى خود گورى كاويده بود ، و هر روز چند بار در لحد خفتى تا ذكر مرگ بدان دايم ماند ، و گفتى : اگر ذكر مرگ از دلم ساعتى جدا شود هر آينه تباه گردد .
و مطرّف بن عبد اللّه بن شخير گفت كه مرگ بر اهل نعيم نعيم ايشان را منغص كرد ، پس نعيمى طلبيد كه در آن مرگ نيست .
و عمر عبد العزيز گفت عنبسه را كه مرگ را بسيار ياد كن ، چه اگر معيشت واسع باشد آن را بر تو تنگ كند ، و اگر تنگ باشد بر تو واسع گرداند .
و أبو سليمان دارانى ام هارون را گفت : مرگ را دوست دارى ؟ گفت : نى . گفت : چرا ؟
گفت : اگر آدمى را بىفرمانى كرده باشم دوست ندارم كه او را ببينم ، پس مرگ چگونه دوست دارم كه خداى را - عز و جل - بىفرمانى كردهام .
بيان طريق در آن كه ذكر مرگ در دل محقق گردانيده شود
( 1 ) بدان كه مرگ هايل است و خطر آن بزرگ ، و غفلت مردمان از آن بدان است كه در آن كم انديشه كنند و ذكر آن نبرند . و كسى كه ياد كند ، به دل فارغ نكند ، بلكه به دل مشغول به شهوتهاى دنيا ياد كند ، پس مرگ در دل او مؤثر نباشد . پس طريق در آن آن است كه بنده از همه چيزها دل خود را فارغ گرداند مگر از ذكر مرگ كه در پيش اوست ، چون كسى كه خواهد در بيابانى مُخْطِر « 12 » سفر كند يا در دريا نشيند ، چه او تفكر نكند مگر در آن . پس چون ذكر مرگ در دل او رسد زود باشد كه در او اثر كند . و در اين مقام شادى و فرح او به دنيا اندك باشد و دل او شكسته شود .
و روشنتر طريقى در آن آن است كه اقران و امثال را كه پيش از وى [ 594 ] گذشتند بسيار ياد كند ، و مردن و خفتن ايشان در خاك بر انديشد ، و صورتهاى ايشان در مناصب و احوال ايشان ياد آرد ، و تأمل كند كه چگونه خاك حسن [ صورت ] ايشان را اكنون محو نمود و اجزاى ايشان در گورها چگونه متفرق شد ، و چگونه زنان را بيوه و فرزندان را يتيم و مالها را ضايع گذاشتند ، و مجالس و مساجد از ايشان خالى شد ، و آثار ايشان منقطع گشت . پس هر گاه كه يگان يگان را از ايشان ياد آرد ، و حال كيفيت مردن در دل خود مفصل كند ، و صورت او را توهم نمايد ، و نشاط و گشتن و اميد داشتن او زندگانى را ، و فراموش كردن او مرگ را ، و فريفته شدن او به موافقت اسباب ، و اعتماد بر قوّت و جوانى ، و ميل او سوى خنده و بازى ، و غفلت او از آن چه در پيش اوست از مرگ
هامش
( 12 ) مُخطِر ، آن چه احتمال خطر در آن باشد .