تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 798

مساهمون:

ص٧٩٨
و مردى را در خدمت پيغامبر ياد كردند و در ثناى وى مبالغت نمودند ، گفت : كَيف كانَ ذِكْر صاحبكم للموت ؟ اى ، چگونه بود ياد كردن صاحب شما مرگ را ؟ گفتند : ذكر مرگ از او نشنيديمى . گفت : فانّ صاحبكم ليس هناك ، اى ، صاحب شما در آن مقام نيست كه مىگوييد . و ابن عمر - رضى اللّه عنهما - گفت كه در خدمت پيغامبر آمدم ، و دهم آنها بودم كه در خدمت او بودند ، پس مردى از انصار پرسيد كه زيرك‌تر و گرامىتر مردمان كيست يا رسول اللّه ؟ گفت : أكثرهم ذكرا للموت و اشدّهم استعدادا له أولئك هم الاكياس ذهبوا بشرف الدّنيا و كرامة الآخرة ، اى ، آن كه مرگ را بيشتر ياد كند و براى آن قوىتر ساخته شود ، ايشانند زيركان ، شرف دنيا و كرامت آخرت بردند . و اما آثار حسن - رضى اللّه عنه - گفت : مرگ دنيا را رسوا كرد ، و هيچ خردمند را شادى نگذاشت . و ربيع بن خيثم - رضى اللّه عنه - [ 593 ] گفت : هيچ غايبى كه مؤمن چشم دارد او را به از مرگ نيست . و گفتى : از حال من كسى را خبر مكنيد و مرا به پروردگار من سپاريد . و حكيم به مردى از برادران خود نوشت كه اى برادر مرگ را در اين سراى ياد كن پيش از آن كه به سرايى شوى كه در آن مرگ آرزو برى و نيابى . و چون پيش ابن سيرين مرگ را ياد كردندى همه اندام او بلرزيدى . و عمر بن عبد العزيز هر شب فقها را جمع فرمودى ، پس مرگ و قيامت و آخرت را ياد كردندى و بگريستندى تا چنانستى كه پيش ايشان جنازه‌اى است . و ربيع تيمى گفتى : لذتهاى دنيا از من دو چيز منقطع گردانيد : ذكر مرگ و ايستادن در حضرت خداى - عز و جل . و كعب گفت : هر كه مرگ را شناخت مصيبتها و غمهاى دنيا بر وى آسان شد . و مطرّف گفت : در خواب ديدم چنانستى كه گوينده‌اى ميان مسجد بصره مرا مىگويد كه ذكر مرگ دلهاى خائفان را پاره پاره كرد ، پس به خداى كه ايشان را جز حيران نبينم . و أشعث گفت كه بر حسن در رفتيمى ، جز ذكر آتش و كار آخرت و ذكر مرگ نبودى . و صفيه گفت كه زنى پيش عايشه - رضى اللّه عنهما - از قسوت دل خود بناليد ، گفت : مرگ را بسيار ياد كن تا دلت نرم شود . او همچنين كرد و دلش نرم شد ، و بر عايشه آمد و شكر او مىكرد . و چون پيش عيسى - عليه السلام - مرگ را ياد كردندى خون از اندامش بچكيدى . و داود - عليه السلام - چون مرگ را و قيامت را ياد كردى ، چندان بگريستى كه مفاصلش از جاى بشدى ، و چون رحمت را ياد كردى نفسش به دو باز آمدى . و حسن گفت : هرگز عاقلى نديدم كه نه او را از مرگ ترسان يافتم و بر آن اندوهگين .