تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 763

مساهمون:

ص٧٦٣
جماعتى را براى جنايتى حبس فرمايند و تهديد كنند كه بخواهند كشت ، به تكبر بر يك ديگر نپردازند ، اگر چه خطر همه را باشد ، چه هر يكى به نفس خود مشغول است از آن چه به ديگرى التفات كند ، تا چنانستى كه هر يكى از ايشان تنها در مصيبت و خطر خود است . سؤال پس چگونه مبتدع و فاسق را براى خداى دشمن دارم كه به دشمنى ايشان مأمورم ، پس مع ذلك ايشان را تواضع كنم ؟ و جمع ميان دو حال متناقض است . جواب بدان كه اين كارى مشتبه است كه بر بيشتر خلق پوشيده شود ، چه خشم تو براى خداى در انكار بدعت و فسق به كبر نفس و افتخار به علم و ورع آميخته شود . چه بسيار عابد جاهل و عالم مغرور باشد كه چون فاسقى را بيند كه پهلوى او نشيند ، از نزديك خود او را ازعاج كند « 256 » و به كبر باطن كه در نفس او باشد از او تنزّه نمايد ، « 257 » و پندارد كه براى خداى در خشم شده است ، چنان كه عابد بنى اسرائيل بود با خليع ايشان . « 258 » و او بدان باشد كه كبر بر مطيع ، بدى آن ظاهر باشد و حذر از آن ممكن . و كبر بر فاسق و مبتدع خشمى را ماند كه براى خداى باشد ، و آن خير است . چه خشمگين نيز تكبر [ كند ] بر كسى كه بر او در خشم شود ، و متكبر نيز در خشم شود ، و يكى از ايشان ديگرى بار آرد و موجب آن شود . هر دو ممتزج و ملتبسند كه ميان ايشان جز موفقان تميز نتوانند كرد . و چيزى كه تو را از اين خلاص دهد آن است كه در دل تو در حال ديدن مبتدع و فاسق ، يا فرمودن ايشان به معروف و بازداشتن ايشان از منكر ، سه كار حاصل شود : يكى التفات تو به خطاها و گناهان سابق خود ، تا تو را در چشم تو قدرى نماند . و دوم آن كه در آن چه تو بدان متميزى از علم و اعتقاد حق و عمل صالح ، از آن رو بر وى نگرى كه نعمت خداى تعالى است بر تو ، پس منت او را بود نه تو را ، و آن از او بينى - تعالى - تا به نفس خود معجب نشوى ، و [ چون معجب نشوى ] تكبر نكنى . سوم آن كه در آن نگرى كه عاقبت تو و عاقبت او معلوم نيست ، و روا كه خاتمهء تو بر بدى باشد و خاتمت او بر نيكى ، تا خوف تو را از تكبر كردن بر او مشغول گرداند .
هامش
( 256 ) ازعاج ، برخيزانيدن ، از جاى برانگيختن . ( 257 ) تنزه - پاورقى 143 . ( 258 ) ص 732 و پاورقى 145 .