مادر و پدرم فداى تو باد ، بيان فرماى كه آن چيست ؟ گفت : « سگاناند در آتش كه گوشت و استخوان را بگزند . » گفتم : مادر و پدرم فداى تو باد ، طاقت اين خصلتها كه دارد و كه از آن نجات مىيابد ؟ گفت : « اى معاذ ، آن آسان است بر كسى كه حق تعالى بر وى آسان گرداند . » پس گفت : « 84 » نديدم كسى را كه قرآن بيش از آن خواندى كه معاذ ، از بيم آن چه در اين حديث است .
آثار
( 1 ) آمده است كه عمر - رضى اللَّه عنه - مردى را ديد كه سر فرود انداخته بود در نماز ، گفت : اى صاحب گردن كوژ ، گردن بردار كه خشوع در گردن نيست ، در دل است . و بو امامهء باهلى در مسجد مردى را ديد كه در سجده مىگريست ، گفت : نيكو كسى باشى تو اگر اين در خانه باشد .
و على - رضى اللَّه عنه - گفت كه مرايى را سه علامت است : در تنهايى كاهل باشد ، و در ميان مردمان با نشاط ، و در عمل بيفزايد چون وى را بستايند ، و ناقص كند چون بنكوهند . و مردى عبادة بن صامت را گفت كه در راه خداى كارزار مىكنم و مراد من رضاى خداى و محمدت مردمان است . گفت : چيزى نباشد براى تو . او سه بار بپرسيد ، هر سه بار همين گفت ، و بار سوم گفت كه حق تعالى گويد : من بىنيازم از شرك . و مردى از سعيد بن مسيب پرسيد كه يكى از ما به جاى « 85 » كسى نيكويى كند و دوست دارد كه وى را بستايند و مزد يابد . گفت : دوست دارى كه ممقوت باشى ؟ گفت : نى . گفت : چون كار براى خداى كنى به اخلاص كن . و ضحاك « 86 » گفت : نبايد كه يكى از شما گويد « اين براى رضاى خداى و رضاى تو است » ، و نبايد كه گويد « اين براى خداى و براى خويشاوندى است » ، چه خداى تعالى را شريك نيست .
و عمر - رضى اللَّه عنه - مردى را به درّه بزد ، پس گفت : قصاص كن . گفت : نى ، بل براى خداى و براى تو بگذارم . پس عمر وى را گفت : هيچ نكردى ، يا براى من گذارى تا من حق آن بشناسم ، يا براى خداى گذارى بىشركت . گفت : به خداى گذارم بىشركت . گفت : اكنون نكوست . و حسن - رضى اللَّه عنه - گفت : با جماعتى صحبت داشتم كه يكى را از ايشان حكمت ياد آمدى و نگفتى ، و اگر آن را بگفتى او را و اصحاب او را سود داشتى ، و مانع نبودى او را از آن مگر بيم شهرت ، و يكى از ايشان بگذشتى و بر راه چيزى رنجه [ 369 ] دارنده ديدى ، از دور
هامش
( 84 ) مردى كه معاذ اين حديث را بر او روايت كرده است .
( 85 ) به جاى ، در حق .
( 86 ) ضحاك بن قيس بن خالد ( زبيدى 8 - 267 ) .