بودند . تا به حدى كه يكى از خلفاى راشدين مردى را از چيزى پرسيد ، او گفت اى امير المؤمنين تو بهتر و عالمتر از منى . او در خشم شد و گفت : من تو را نفرمودم كه مرا تزكيت كنى . و يكى از صحابه را گفتند كه هميشه مردمان در خيرند ما دام كه خداى تعالى تو را باقى دارد . در خشم شد و گفت : تو را عراقى مىپندارم . « 61 » و يكى را از ايشان بستودند ، گفت : اى بار خداى ، بندهء تو به من تقرب نمود به مقت تو ، من تو را گواه مىگيرم بر مقت او .
و مدح را كراهيت داشتند از بيم آن كه به مدح خلق شاد شوند ، و ايشان نزديك خالق ممقوت باشند . پس مشغولى دل ايشان به حال ايشان نزديك خداى مدح خلق را نزديك ايشان دشمن گردانيدى ، زيرا كه ممدوح آن است كه مقرّب خداى است به حقيقت ، و مذموم آن كه دور است از خداى ، با أشرار در آتش انداخته . پس اين ممدوح اگر نزديك خداى از اهل آتش باشد ، جهل او بغايت بزرگ بود ، چون به مدح ديگرى شاد شود ، و اگر از اهل بهشت بود ، نبايد كه شاد شود مگر به فضل خداى و ثناى [ 361 ] او بر وى ، چه كار او به دست خلق نيست . و هر گاه كه بداند آجال و أرزاق در قدرت خداى است ، التفات او به مدح خلق و ذم ايشان كم شود ، و دوستى مدح از دل او ساقط گردد ، و بدانچه مهم اوست از كار دين مشغول شود .
بيان علاج كراهيت ذم
( 1 ) پيش از اين تقرير افتاده است كه علت كراهيت ذم ضد علت دوستى مدح است ، پس علاج آن نيز از آن مفهوم شود . و سخن كوتاه در آن آن است كه كسى كه تو را نكوهد از سه حال خالى نباشد :
يا راستگوى باشد در آن چه گويد و مقصود او نصيحت و شفقت بود ، يا راستگوى بود و ليكن مقصود او ايذا و تعنّت « 62 » باشد ، يا دروغزن بود :
پس اگر راستگوى باشد [ و قصد او نصيحت باشد ، نبايد ] كه وى را بنكوهى و به سبب آن بر وى در خشم شوى و كينهگيرى ، بل بايد كه منّت تقلد كنى . چه ، كسى كه عيبهاى تو بر تو هديه فرستد هلاك كنندهء تو را به تو نموده باشد تا از آن بپرهيزى ، پس بايد كه بدان شاد شوى و به زايل كردن صفت نكوهيده از نفس مشغول گردى اگر توانى . و اما غمگين شدن تو به سبب آن و
هامش
( 61 ) چون عراقيان در مدح گزاف مىگويند ( زبيدى 8 - 256 ) .
( 62 ) تعنّت ، خردهگيرى ، عيبجويى .