اما سبب اول و آن استشعار كمال است به سبب سخن ستاينده . پس طريق تو در آن آن است كه به عقل رجوع كنى و نفس خود را گويى كه آن صفت كه تو را مىستايند ، تو بدان متصف هستى يا نه ؟ اگر متصفى به آن : و آن يا صفتى است كه استحقاق آن دارد كه بدان شاد شوند ، چون علم و ورع ، يا صفتى است كه استحقاق آن ندارد ، چون توانگرى و جاه و أغراض دنيوى .
پس اگر از أغراض دنيوى است ، شادى بدان همچنان باشد كه شادى به نبات زمين ، كه به زودى بريزد و باد آن را ببرد . و اين از نقصان عقل باشد ، بل عاقل گويد « 58 » :
اشدّ الغمّ عندي في سرور * تيقّن عنه صاحبه انتقالا
اى ، سختترين غم نزديك من در شاديى است كه صاحب آن بيقين داند كه از او نقل كند . پس نبايد كه آدمى به وجود دنيا شاد شود ، و اگر شود نبايد كه به ستودن بدان شادى كند ، [ بل بايد به وجود آن شاد شود ] ، چه آن شادى و ستودن سبب وجود آن نيست .
و اگر از صفاتى است كه استحقاق آن دارد كه بدان شاد شوند ، چون علم و ورع ، بايد كه شاد نشود ، زيرا كه خاتمت معلوم نيست . و اين صفت بدان شادى اقتضا كند كه موجب قرب الهى باشد ، و خطر خاتمت باقى است . و بيم خاتمت مشغول كننده است از شاد شدن به كل آن چه در دنياست . بل دنيا سراى اندوه و غم است ، نه سراى فرح و شادى . پس اگر به اميد حسن خاتمت بدان شاد شوى ، بايد كه شادى تو به فضل خداى باشد بدانچه تو را علم و تقوى داده است ، نه به ستودن ستاينده . چه لذت در استشعار كمال است ، و كمال از فضيلت خداى موجود است ، نه از ستودن ستاينده ، و مدح تابع آن است . پس چرا بايد كه تو به مدح شاد شوى ؟ و مدح فضل تو زيادت نگرداند .
و اگر تو را به صفتى ستوده است كه در تو نيست ، شادى تو بدان غايت ديوانگى باشد . و مثال تو مثال كسى بود كه آدميى بر وى أفسوس كند و گويد : سبحان اللّه ! عطرى كه در احشاى اوست [ 360 ] چه در غايت بسيارى است ، و بويهايى كه از آن فايح شود چون قضاى حاجت كند در غايت خوشى است ! و او داند كه امعاى آن از پليدى و كرفتگى « 59 » بر چه مشتمل است ، پس به
هامش
( 58 ) چنان كه أبو الحسن احمد بن الحسين المتنبّى گفته است ( زبيدى 8 - 255 ) .
( 59 ) كرفتگى ، كرفت ، نجاست ، كثافت .