خود را به افترا هلاك گردانيد ، و به تعرض عقوبت دردمند شد . پس نبايد كه بر وى خشم گيرى با غضب خداى تعالى بر وى ، و شيطان را در شماتت « 64 » آرى و گويى : اى خداى ، او را هلاك كن .
بل بايد كه گويى : اى خداى ، او را [ 362 ] به صلاح آر و توبه ده ، و بر وى ببخشاى . چنان كه پيغامبر - صلى اللَّه عليه و سلم - چون قوم او او را بزدند گفت : اللّهمَّ اغفر لقومي فانّهم لا يعلمون ، « 65 » اى ، اى بار خداى ، قوم مرا بيامرز كه ايشان نمىدانند . و إبراهيم بن ادهم كسى را كه سر او بشكست دعاى مغفرت گفت و گفت : اى بار خداى ، مىدانم كه من به سبب او مثاب « 66 » شدم ، پس راضى نباشم كه او به سبب من معاقب باشد .
و از آن جمله كه كراهيت نكوهش بر تو آسان كند بريدن طمع است ، چه از هر كسى كه مستغنى باشى اثر ذم او در دل تو بزرگ نباشد . و اصل دين قناعت است ، و طمع از جاه و مال بدان « 67 » منقطع شود . و ما دام كه طمع قايم باشد ، دوستى جاه و مدح در دل كسى كه از او طمع دارى غالب بود ، و همت تو به تحصيل منزلت در دل او مصروف . و آن را جز به هدم دين نيابى . پس نبايد كه طالب مال و جاه و دوستدار مدح و دشمندار ذم در سلامت دين خود طمع دارد ، چه آن بغايت دور است .
بيان اختلاف احوال مردمان در مدح و ذم
( 1 ) بدان كه مردمان را به اضافت نكوهنده و ستاينده چهار حال است :
حالت اول آن كه به ستودن شاد شود ، و ستاينده را شكر گزارد ، و از نكوهيدن در خشم شود ، و بر وى كينه گيرد و مكافات كند ، يا مكافات او دوست دارد . و اين حال بيشتر خلق است ، و اين غايت درجات معصيت است در اين باب .
حالت دوم آن كه در باطن بر نكوهنده در خشم شود و ليكن زبان و جوارح خود را از مكافات نگاه دارد ، و به سبب ستايش ، در باطن او فرح و ارتياح باشد و ليكن ظاهر خود را از اظهار شادى
هامش
( 64 ) شماتت ، شادمانى به غم دشمن ، دشمنكامى .
( 65 ) در عربى : « اللهم اغفر لقومي و اهد قومى فانّهم لا يعلمون » ، چون در روز احد دندانش را شكستند و رويش را خراشيدند و عمش حمزه را كشتند .
( 66 ) مثاب ، به ثواب رسيده .
( 67 ) به وسيلهء قناعت .