نگاه دارد . و اين از نقصان است ، و ليكن به اضافت آن چه پيش از اين است آن كمال است .
حالت سوم و آن اول درجات كمال است ، و او آن است كه نكوهنده و ستاينده بر وى برابر شود ، و به نكوهش غمگين نگردد و به ستايش شاد نشود .
و بعضى از عابدان آن را به نفس خود موجود پندارند ، و در آن مغرور باشند اگر نفس خود را به علامتهاى آن امتحان نكنند . و از علامت او آن است كه بسيارى نشستن نكوهنده را در نفس خود گرانتر از بسيارى ستاينده نيابد ، و در انجاح حاجت ستاينده اهتزاز و نشاط در نفس خود بيش از انجاح حاجت نكوهنده نبيند ، و انقطاع نكوهنده از مجلس او بر وى خوارتر « 68 » از انقطاع ستاينده نباشد ، و مردن ستاينده را در دل او نكايت زيادت از مردن نكوهنده نبود ، و غم او به مصيبت ستاينده و آن چه از دشمنان به دو رسد بيش از آن نباشد كه به مصيبت نكوهنده ، و زلت ستاينده در دل و چشم او سبكتر از زلت نكوهنده نبود . و هر گاه كه نكوهنده بر دل او همچنان سبك باشد كه ستاينده و از همهء وجوه مساوى باشد ، اين مرتبه يافته باشد . و آن در غايت دورى است ، و بر دلها در نهايت سختى .
و بيشتر عابدان را شادى ستايش در باطن بود و ندانند ، از آن روى كه نفس خود را بدين علامتها امتحان نكنند . و بسى باشد كه عابد ميل دل خود سوى ستاينده ، بيرون نكوهنده ، بداند و شيطان آن را در چشم وى نيكو نمايد و گويد كه « نكوهنده به نكوهيدن تو معصيت كرده است ، و ستاينده به ستودن طاعت اقامت نموده ، پس چگونه ايشان را برابر دارى ؟ و [ كراهيت ] تو نكوهنده را از دين محض است . » و اين تلبيس محض است . چه ، عابد اگر بينديشد داند كه در مردمان جماعتى هستند كه كباير معاصى بيش از آن ارتكاب كردهاند كه نكوهندهء او در مذمت او ، و ايشان را گران نمىشمرد و از ايشان نمىرمد ، و بداند كه ستايندهاى كه وى را بستوده است از نكوهيدن غير او خالى نيست ، و در نفس خود از او نفرتى نمىيابد [ 363 ] به سبب مذمت ديگرى چنان كه براى نكوهش خود ، و نكوهيدن از آن روى كه معصيت است مختلف نشود بدانچه نكوهيده او باشد يا غير او . پس عابد مغرور براى نفس خود و هواى خود در خشم شود ، پس شيطان به دو چنان نمايد كه آن از دين است ، پس آن را به هواى خود در حساب خود شمرد و سبب
هامش
( 68 ) خوارتر ، سبكتر ، آسانتر .