نباشد . و همهء معرفتها كه محيط است به موجودات در آن منطوى است ، چه همهء موجودات از افعال اوست . پس هر كس موجودات را بداند « 42 » از آن روى كه فعل خداى است و از آن روى كه به قدرت و ارادت و حكمت باز بسته است ، پس آن از تكملهء معرفت خداى است .
اين حكم كمال علم است كه آن را ياد كرديم اگر چه لايق احكام جاه و ريا نيست ، و ليكن براى مستوفى كردن [ 353 ] اقسام سخن بياورديم .
و اما قدرت بنده را در آن كمال حقيقى نيست ، بل بنده را علم حقيقى است و او را قدرتى حقيقى نيست ، و قدرت حقيقى جز خداى را - عز و جل - نيست . و آن چه حادث شود از اشيا در عقب ارادت و قدرت و حركت بنده ، آن به احداث خداى باشد ، چنان كه در « كتاب صبر و شكر » و « كتاب توكل » و در مواضع متفرق از « ربع منجيات » ياد خواهيم كرد .
پس كمال علم پس از مرگ با او باقى ماند و او را به خداى رساند . و اما كمال قدرت نى . آرى ، بنده را از جهت قدرت به اضافت حال كمال هست ، و آن وسيلت كمال علم است ، چون سلامت اطراف ، و قوّت دست و پاى براى گرفتن و رفتن ، و قوّت حسها براى ادراك ، چه اين قوّتها براى آن است كه بدان به حقيقت كمال علم رسد . و در استيفاى اين قدرتها به قوّت مالى و جاهى محتاج باشد كه به واسطهء آن به نان و جامه رسد ، و آن تا مقدارى معلوم است . و اگر آن را براى رسيدن به معرفت خداى كار نبندد ، در آن البته نكويى نباشد ، مگر از روى لذت حالى كه به زودى بگذرد . و آن را كمال پنداشتن جهل بود .
و همهء خلق در غرقاب اين جهل هلاك شدهاند . چه ايشان پندارند كه قدرت بر تنها به وفور حشمت ، و بر اعيان مالها به سعت توانگرى ، و بر تعظيم دلها به سعت جاه كمال است . پس چون آن را اعتقاد كردند دوست گرفتند ، و چون دوست گرفتند بطلبيدند ، و چون طلبيدند بدان مشغول شدند و بر آن حريص گشتند . پس كمال حقيقى را كه موجب قرب خداى و فريشتگان اوست ، و آن علم و حريت است ، فراموش كردند . اما علم آن است كه ياد كرديم از معرفت خداى . و اما حريت از بند شهوتها و غمهاى دنيا رستن است ، و بر آن به قهر مستولى شدن تا تشبّه باشد به فريشتگان ، كه ايشان را شهوت از جاى نبرد ، و خشم گمراه نگرداند ، چه دفع آثار خشم و شهوت از نفس از كمالى است كه آن از صفتهاى فريشتگان است .
و از صفات كمال خداى استحالت « 43 » تغيّر و تأثّر است ، پس هر كه از تغيّر و تأثّر به
هامش
( 42 ) دانستن ، شناختن .
( 43 ) استحالت ، محال بودن ، ناممكنى .