و اگر گويى كه تو مثل گزيدگان قانعى به اندك ، و زاهد در حلال ، و بخشندهء مال و ايثار كنندهء ديگران بر نفس خود ، از درويشى نترسى و براى فردا ذخيره نكنى ، توانگرى و تكاثر را دشمنى و به فقر و بلا راضى ، و به قلّت و بيچارگى فرح « 109 » ، و به ذلت و فرومايگى شاد ، و علو و رفعت را كاره ، و در كار خود با قوّت ، دل تو از راه راست نگردد ، با نفس خود براى خداى حساب كرده ، و همهء كارهاى خود را بر وفق خشنودى خداى استوار گردانيده ، و در مسألت هرگز موقوف نشوى ، « 110 » و مثل تو را از متقيان حساب نباشد ، و تو مال حلال براى دادن در راه خداى جمع مىكنى ! اى بيچارهء مغرور ، اين كار را بينديش و نيكو نظر كن . نمىدانى كه در ترك مشغولى به مال و فراغ دل براى ذكر و فكر و اعتبار ، براى دين بسلامتتر ، و حساب آسانتر ، و سؤال سبكتر ، و امن از ترسهاى قيامت بيشتر ، و ثواب بزرگتر ، و قدر تو نزديك خداى به أضعاف عالىتر . از بعضى صحابه به ما رسيده است كه اگر مردى در دامن دينارها دارد ، مىدهد و ديگرى خداى را ياد مىكند ، ذاكر فاضلتر باشد . و امير المؤمنين على را - رضى اللّه عنه - پرسيدند از مردى كه مال براى نيكويى جمع مىكند ، گفت : گذاشتن آن او را نيكوتر .
و به ما رسيده است كه يكى از خيار تابعين را از دو مرد پرسيدند : يكى آن كه دنيا را از حلال طلبيد و بيافت و از آن صلت رحم به جاى آورد و براى خود پيش فرستاد ، و اما ديگرى از دنيا دور شد و آن را نطلبيد و نگرفت . از ايشان كدام فاضلتر ؟ گفت : تفاوت ميان ايشان چندان است كه از مشرق تا مغرب ، آن كه دور شد فاضلتر . و تو را اين فضل است در ترك دنيا بر طالب آن . و تو در عاجل اگر مشغولى به مال بگذارى ، تو را تن آسودهتر باشد و رنج كمتر و زندگانى خوشتر و دل فارغتر و غمها اندكتر . پس در جمع مال چه عذر دارى و به ترك مال فاضلتر از طلب مالى براى اعمال برّ ؟ آرى ، مشغولى تو را به ذكر خداى فاضلتر از دادن مال در راه او ، پس تو را راحت عاجل با سلامت و فضل در آجل جمع مىشود . و اگر در جمع مال فضل عظيم باشد ، بر تو واجب بود كه در مكارم اخلاق به پيغامبر - عليه السلام - اقتدا كنى ، چه حق تعالى تو را به دو راه نمود ، و راضى شوى بدانچه او براى نفس خود اختيار فرمود به ترك دنيا .
اى بيچاره ، تأمل كن در آن چه شنيدى ، و متيقّن باش كه سعادت و رستگارى در ترك دنياست ، پس در لواى مصطفى - عليه السلام - رو ، سبقت نماينده به بهشت ساخته جاى . « 111 » چه به
هامش
( 109 ) فرح ، شادان .
( 110 ) تو را براى سؤال هرگز نايستانند .
( 111 ) بهشت ساخته جاى ، در ترجمهء « جنة المأوى » آمده است .