معاملت رود ، چنان كه جامه به طعام فروخته شود ، و حيوانى به جامهاى ، و اين چيزهايى است نامتناسب . پس چاره نباشد از حاكمى عادل كه ميان دو [ متبايع ] متوسط شود ، « 158 » و يكى را از آن برابر ديگرى كند . پس آن عدل « 159 » از عين مالها طلبيده شود ، پس حاجت افتد به چيزى كه دير ماند ، زيرا كه حاجت به دو دايم است ، و باقىترين مالها معدنيّات است .
پس ، از زر و سيم و مس نقدها ساختند ، پس حاجت افتاد به زدن « 160 » و نقش و تقدير « 161 » ، پس حاجت شد به سراى ضرب و صرّافان . و همچنين شغلها و عملها بعضى به بعضى داعى شد تا بدين حد رسيد كه مىبينى .
پس اين شغلهاى خلق است و معيشتهاى ايشان . و مباشرت چيزى از اين پيشهها امكان ندارد مگر به آموختن و رنج آن كشيدن در ابتدا . و در مردمان كسانى باشند كه در كودكى از آن غافل شوند و بدان مشغول نگردند ، يا چيزى [ 284 ] ايشان را مانع شود . پس عاجز بمانند از كسب ، بدانچه پيشه ندانند و محتاج شوند كه از الفختهء « 162 » ديگرى بخورند . و دو پيشهء خسيس نيز حادث شود : دزدى و كديه . چه هر دو جامع آن است كه از سعى ديگرى خورند . پس مردمان از دزدان و مكدّيان احتراز نمايند ، و مالهاى خود از ايشان نگاه دارند ، پس ايشان محتاج شوند بدانچه عقلهاى خود مصروف گردانند در استنباط « 163 » حيلهها و تدبيرها :
اما دزدان جماعتى از ايشان كه قوّتى و شوكتى دارند جمع شوند و متكاثر شوند و راه زنند ، چون أعرابيان و كردان . و اما ضعيفان ايشان به حيلهها پناهند : امّا به سمج زدن « 164 » ، و اما به ديوار بر شدن به وقت فرصت غفلت ، و اما به شكافتن آستين و بادبان يا بيرون كشيدن از آن ، « 165 » و غير آن از انواع دزدى ، كه آن فكرتهاى رديّه « 166 » است كه در استنباط « 167 » آن مصروف شده است .
و اما مكدّى چون از الفختهء « 168 » ديگران چيزى طلبد وى را گويند : كار كن و رنجبر ، چنان كه ديگران مىكنند ، چرا بطالت مىكنى . پس حيلهاى كنند يا به عجز تعلل نمايند - اما بتحقيق ، چون جماعتى كه خود را و فرزندان خود را كور كنند تا به كورى معذور شوند و چيزى
هامش
( 158 ) متوسط شدن ، ميانه را گرفتن ، ميانجى شدن .
( 159 ) عدل ، معادل ، برابر .
( 160 ) زدن ، سكه زدن .
( 161 ) تقدير ، تعيين مقدار و ارزش . در نسخهء خطى : به نقدين حاجت باشد ، در شرح زبيدى : ( ثم يحدث . بسبب البياعات الحاجة إلى التقدير ) و التخمين ( 8 - 134 ) .
( 162 ) الفخته ، اندوخته ، محصول .
( 163 ) استنباط ، درآوردن ، دريافتن بر اثر تيزهوشى .
( 164 ) سمج ، نقب .
( 165 ) در عربى : و اما بان يكون طرّارا او سلالا .
( 166 ) رديّه ( از عربى « رديئه » ، بد و بىقدر .
( 167 ) استنباط ، درآوردن ، دريافتن بر اثر تيزهوشى .
( 168 ) الفخته ، اندوخته ، محصول .