است . [ گروهى ] بنشستند . پس گفت : بنشينيد مگر كسى از مراد « 128 » است . [ گروهى ديگر ] بنشستند ، پس گفت بنشينيد مگر كسى كه از قرن « 129 » است . پس همه بنشستند مگر يك مرد ، گفت :
تو از قرنى ؟ گفت : آرى . گفت : اويس عامر قرنى را شناسى ؟ و صفت او بگفت ، گفت : آرى ، شناسم اى امير المؤمنين . از وى چه مىپرسى كه در ميان ما احمقتر و ديوانهتر و محتاجتر و خسيستر از او كسى نيست . پس عمر بگريست و گفت : اين سخن نگفتم مگر بدان كه از پيغامبر - عليه السلام - شنيدم كه به شفاعت او مثل ربيعه و مضر در بهشت روند .
هرم بن حيّان گفت : « چون اين سخن از عمر بن خطاب شنيدم به كوفه آمدم و جز آن همّى نداشتم مگر كه اويس قرنى را طلبم و به دو برسم ، تا آن گاه كه او را ديدم [ كنار ] رودى بر آب فرات نشسته آبدست مىكرد و جامه مىشست ، به صفتى كه [ 277 ] شنيده بودم وى را بشناختم ، مردى گوشتآور و سياه چرده ، بغايت سياه ، موى سر سترده ، گشن « 130 » ريش ديدم ، ازارى و ردايى از صوف پوشيده ، و دشوار ديدار « 131 » بود ، بغايت مهيب منظر ، سلام گفتم ، جواب باز داد و سوى من نگريست ، بترسيدم ، پس گفتم : خداى - عز و جل - به تو سلام رساناد . و دست دراز كردم تا او را مصافحه كنم ، امتناع نمود ، گفتم : خداى بر تو رحمت كناد اى اويس و بيامرزاد تو را ، چگونهاى ؟
پس گريه مرا خفه كرد از بس دوستى وى كه در دل من بود ، چون حال او بديدم بگريستم و وى نيز بگريست و گفت : تو را نيز خداى - عز و جل - سلام رساناد ، اى هرم حيّان ، چگونهاى اى برادر من ، و تو را به من كه راه نمود ؟ گفتم : اللّه . گفت : لا إله الاّ اللّه سبحان اللّه ان كان وعد ربّنا لمفعولا . و من شگفت داشتم كه مرا بشناخت ، و به خداى كه من پيش از آن وى را نديده بودم و او مرا نديده بود ، گفتم : نام من و نام پدر من از كجا دانستى ؟ گفت : نبّأنى العليم الخبير - آن كه ظاهر و باطن از علم او بيرون نيست مرا اخبار فرمود - و جان من جان تو را بشناخت چون نفس من با نفس تو سخن گفت ، « 132 » مؤمنان يك ديگر را بشناسند ، و روحها به فرمان خداى با يك ديگر دوستى كنند اگر چه يك ديگر را نديده باشند ، و با يك ديگر سخن گويند اگر چه سرايهاشان از يك ديگر دور باشد و منزلها متباعد بود . گفتم : مرا حديثى روايت كن از پيغامبر - عليه السلام - تا از تو بشنوم . گفت :
هامش
( 128 ) مراد ، قبيلهاى از يمن ( زبيدى 81 - 124 ) .
( 129 ) قرن ، قبيلهاى از مراد ( زبيدى ) .
( 130 ) گشن ( به فتح و سكون « ش » ) ، ستبر ، انبوه .
( 131 ) دشوار ديدار ، زشت رو .
( 132 ) در عربى جملهء « ان الارواح لها انفس كأنفس الاجساد » اضافه دارد ( زبيدى 8 - 125 ) .