اين را نيافتيم ، تا « 102 » گمان برديم كه هرگز اين را نيابيم ، و به زندگانى به از اين چه خواهيم . گفت :
طايفهاى گفتند - و ايشان اندكتر بودند - كه نه با اين مرد عهد كردهايد و پيمان بستهايد به خداى كه در چيزى نافرمانبردارى نكنيد ؟ و در اول حديث خود با شما راست گفته است ، پس به خداى كه در آخر آن راست گويد . پس او با طايفهاى كه او را متابعت نمودند رحلت كرد ، و باقيان تخلّف نمودند ، پس دشمنى حال ايشان بدانست و بر ايشان زد ناگاه ، بعضى را بكشت و بعضى را أسير كرد .
مثال ديگر در تنعّم مردمان به دنيا ، پس تفجّع « 103 » ايشان به مفارقت آن : بدان كه مثل مردمان در آن چه از دنيا داده شده است مثل مردى است كه سرايى مهيّا كند و بيارايد و مردمان را بدان خواند بر ترتيب ، يكى را پس از ديگرى ، پس يكى در سراى او رود و طبق زرين با بخور و رياحين پيش او آرند تا ببويد و بگذارد براى ديگرى ، نه براى آن كه آن را ملك سازد و بگيرد ، پس رسم آن نداند و پندارد كه آن او را بخشيدهاند ، پس دل او بدان متعلق شود بدانچه پندارد كه آن او راست ، پس چون از او باز خواهند دلتنگى كند و اندوه نمايد ، و كسى كه رسم او بداند ، بدان منفعت گيرد و شكر گويد و به خوشدلى و گشادگى باز دهد . پس همچنين كسى كه سنّت الهى در دنيا شناسد داند كه آن سراى ضيافت است كه بر گذريان مسبّل « 104 » است ، نه بر مقيمان ، تا از آن توشه سازند و بدانچه در آن است منفعت گيرند ، چنان كه مسافران به عاريتها ، و همهء دلهاى خود بدان صرف نكنند تا در وقت مفارقت مصيبت ايشان بزرگ نشود .
پس اين است مثالهاى دنيا و آفت و غايلههاى آن .
بيان حقيقت دنيا و ماهيت آن در حق بنده [ 272 ]
( 1 ) بدان كه دانستن مذمّت دنيا تو را بس نكند تا ندانى كه دنياى مذموم چيست ، و چه چيز است از آن كه دور شدنى است ، و چه چيز است كه [ دور شدنى ] نيست . پس چاره نيست كه بيان كنيم دنياى مذموم را كه دور شدن از آن فرمودهاند ، تا بدانى كه دشمنى كه قاطع راه خداى است چه چيز است .
پس گوييم : دنيا و آخرت دو عبارت است از دو حالت از حالهاى دل تو : حالهاى نزديك
هامش
( 102 ) تا ، حتى .
( 103 ) تفجّع ، اندوه ، دردمندى .
( 104 ) مسبّل ( از تسبيل ) ، تسبيل ، سبيل كردن ، چيزى را در راه خدا قرار دادن .