و در جمله روايت شعر و نظم حرام نيست چون در آن سخنى مكروه نباشد . پيغامبر - عليه السلام - گفت : انّ من الشّعر لحكمة ، اى ، بعضى از شعر حكمت است .
مترجم مىگويد كه مدار شعر بر مقدمات مخيّله است ، و واجب نيست كه همهء مقدمات مخيّله دروغ باشد ، چه تخييلى محرّك كه از سخن حاصل شود بدان باشد كه از او تعجب آيد ، چنان كه از حسن محاكات باشد كه شعر مخصوصتر است از قوّت صدق ، و قوّت شهرت و جودت « 66 » هيئت هم باشد ، و روا كه مقدمات حقيقى در وزن شعر درج كرده شود ، و به سبب وزن [ 155 ] آن مقدمات از حقيقت بيرون نيايد ، پس اين چنين شعر هر آينه حكمت باشد .
آرى ، مقصود شعر مدح و ذم و تشبيب « 67 » است ، و در آن دروغ درآيد . و پيغامبر - عليه السلام - حسّان را به هجو كافران فرموده است . و توسع در مدح ، اگر چه دروغ باشد ، در تحريم به دروغ نپيوندد ، « 68 » چنان كه شاعر گفته است : « 69 »
و لو لم يكن في كفّه غير روحه * لجأ بها فليتّق اللّه سائله
اى ، اگر در كف او جز جان او نباشد ، هر آينه بدان جوانمردى كند ، پس بايد كه خواهندهء او از خداى بترسد . چه آن عبارت است از صفت كردن به غايت سخا . پس صاحب آن اگر سخى نباشد دروغ بود ، و اگر سخى باشد دروغ نبود . چه مبالغت از صنعت شعر است ، و مقصود آن نيست كه صورت آن اعتقاد كرده شود . چه در خدمت پيغامبر شعرهايى خواندهاند كه اگر تتبع كنى مثل اين در آن بيابى ، و از آن منع نكرد . عايشه گفت كه پيغامبر - عليه السلام - نعلين خود مىدوخت ، و من مىرشتم ، گفت : « 70 » در او نگريستم و پيشانى مبارك او عرق مىكرد و از آن عرق نور متولد مىشد ، من از آن حيران شدم ، و او در من نگريست ، گفت : چه افتاده است كه حيران شدهاى ؟
گفتم : يا رسول اللّه ، در تو نگريستم پيشانى تو عرق مىكرد و از آن نورى مىزاد ، پس أبو كبير هذلى اگر تو را ديدى دانستى كه به شعر او تو سزاوارترى . گفت : ابو كبير چه مىگويد ؟ گفتم : اين بيتها :
و مبرّأ من كلّ غبّر حيضة * و فساد مرضعة و داء مغيل
و إذا نظرت إلى اسرّة وجهه * برقت كبرق العارض المتهلّل
هامش
( 66 ) جودت ، خوبى .
( 67 ) تشبيب ، سخن گفتن از روزگار جوانى و وصف معشوق و شرح حال خويش ، ابياتى در اين زمينه كه در آغاز قصيده تا مدح ممدوح آوردند ، آن چه در آغاز سخن پيش از ذكر مقصود آورند .
( 68 ) حرام نباشد .
( 69 ) و آن شاعر متنبّى است ( زبيدى ) .
( 70 ) عايشه گفت .