تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
به دو محيط است ، نتواند كه از آن بيرون آيد ، پس هميشه مىگريزد تا بر مركزى كه ميانه است قرار گيرد ، و اگر بميرد بر ميانه بود ، زيرا كه مركز دورترين موضعى است از گرمى كه در حلقهء محيط است . پس همچنين آدمى ميان حلقهء شهوتهاست و فريشتگان از حلقه بيرونند . و آدمى را در بيرون آمدن طمع نتواند بود ، و خواهد كه فريشتگان تشبه نمايد در خلاص ، پس ماننده‌تر احوال او بدان دورى باشد . و دور تر مواضع از كناره‌ها ميانه بود . پس ميانه در اين همه خويهاى متقابل مطلوب است . و پيغامبر - عليه السلام - از آن عبارت كرده است و گفته : خير الامور أوسطها . خداى - عز و جل - بدان اشارت فرموده :
كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا .
و هر گاه كه آدمى گرسنگى و سيرى احساس نكند ، عبادت وى را ميسر شود ، و در نفس خود سبك گردد ، و با سبكى بر عمل قوّت يابد ، و لكن اين پس از اعتدال طبع باشد . اما در آغاز كار ، چون نفس سركش باشد و به شهوتها آرزومند و به افراط مايل ، اعتدال او را سود ندارد ، بل چاره نباشد از مبالغت در ايلام او به گرسنگى . چنان كه در ايلام ستورى كه رياضت نيافته باشد ، به گرسنه داشتن و زدن و جز آن مبالغت كنند تا معتدل شود ، و چون رياضت پذيرفت و راست ايستاد و به اعتدال باز گرديد ، تعذيب و ايلام بگذارند . و براى اين سرّ است كه پير مريد را چيزى فرمايد كه خود نكند ، او را گرسنگى فرمايد و « 1 » خود گرسنه نباشد ، و از ميوه‌ها و آرزوها منع كند و « 2 » خود از آن امتناع ننمايد ، زيرا كه از تأديب نفس خود فارغ شده است و از تعذيب آن مستغنى گشته . و چون اغلب احوال نفس شره و شهوت است و سركشى از عبادت ، شايسته‌تر چيزى او را گرسنگى باشد . در اكثر حالها درد آن احساس كند تا شكسته شود . و مقصود شكستگى وى است تا به اعتدال بازآيد . آن گاه پس از آن در غذا نيز به اعتدال آورده شود . و در سالكان راه آخرت ملازمت گرسنگى را نگذارد مگر صدّيقى يا مغرورى احمق : اما صدّيق بدانچه نفس او بر راه راست مستقيم باشد و بىنياز از آن كه به تازيانهء گرسنگى وى را به حق آورد . و اما مغرور بدان كه پندارد كه صدّيق است و بىنياز از تأديب نفس . و اين غرورى عظيم است . و غالب آن است . چه نفس كم باشد كه كمال أدب پذيرد ، و بسيار باشد كه مغرور شود ، و در صدّيق نگرد و در مسامحت او با نفس خود ، پس او نيز با نفس خود مسامحت كند ، چنان كه
هامش
( 1 ) و حال آن كه . ( 2 ) و حال آن كه .