غفلت است و بسيار خوارى ، و آن زشت است خاصه از دانشمند . و براى آن ابن مسعود گفت كه حق تعالى عالم ( قارى ) فربه را دشمن دارد . زيرا كه فربهى دليل غفلت است .
و در خبر مرسل آمده است : انّ الشّيطان ليجرى من ابن آدم مجرى الدّم [ 103 ] فضيّقوا مجاريه بالجوع و العطش ، اى ، شيطان در فرزند آدم همچنان رود كه خون ، پس مجارى او به گرسنگى و تشنگى تنگ گردانيد .
و در خبر است : انّ الاكل على الشّبع يورث البرص ، اى ، بر سيرى نان خوردن پيسى آرد .
و پيغامبر - عليه السلام - گفت : المؤمن يأكل في معاء واحد و المنافق يأكل في سبعة أمعاء ، اى ، منافق هفت چندان « 14 » مؤمن خورد ، يا شهوت او هفت چند « 15 » مؤمن باشد . و « معا » روده را گويند ، و اينجا كنايتى است از شهوت كه پذيرنده و گيرندهء طعام است ، چنان كه روده . و مراد آن نيست كه رودهء منافق زيادت از رودهء مؤمن است .
و حسن از عايشه روايت كرد كه از پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - شنيدم كه مىگفت :
أديموا قرع باب الجنّة يفتح لكم ، اى ، در بهشت را پيوسته كوبيد تا براى شما گشاده شود . پس گفتم :
چگونه در بهشت را كوبيم ؟ گفت : بالجوع و الظّماء ، اى ، به گرسنگى و تشنگى .
و آمده است كه در مجلس پيغامبر أبو جحيفه را آروغ آمد ، و گفت : اقصر من جشائك فانّ اطول النّاس جوعا يوم القيامة أكثرهم شبعا في الدّنيا ، اى ، دور دار اين آروغ خويش ، كه روز قيامت گرسنگى كسانى بيشتر باشد كه در دنيا سيرى ايشان بيشتر بود .
و عايشه گفت كه پيغامبر - عليه السلام - هرگز از سيرى ممتلى نشده بود ، و بسى بودى كه من بگريستمى به سبب آن كه مرا بر گرسنگى او رقت آمدى ، و شكم مبارك او را به دست ببسودمى و گفتمى : نفس من فداى تو بادا ، اگر چندانى تناول كنى كه قوت تو باشد و مانع گرسنگى بود . و او گفتى : يا عائشة ، إخواني من اولى العزم من الرّسل قد صبروا على ما هو اشدّ من هذا فمضوا على حالهم فقدموا على ربّهم فأكرم مآبهم و أجزل ثوابهم ، فأجدني استحيى ان ترفّهت في معيشتى ان يقصر بى غدا دونهم ، فأصبر ايّاما يسيرة أحب إلىّ من ان ينقص حظّى غدا في الآخرة ، و ما من شيء احبّ إلىّ من اللّحوق بإخواني و أخلّائي ، اى ، برادران من از پيغامبران أولو العزم بر چيزى از اين سختتر صبر كردند و بر حال خود بگذشتند و به پروردگار خود رسيدند ، [ پس ] بازگشت ايشان را گرامى داشت و ثواب ايشان بسيار گردانيد ، و من خود را شرمنده يابم اگر مرا [ فردا ] از ايشان قاصر
هامش
( 14 ) هفت چندان ، هفت چند ، هفت برابر .
( 15 ) هفت چندان ، هفت چند ، هفت برابر .