تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
كند ، اگر هشيار و زيرك نباشد و در آن اعتقاد ظاهر متمكن نبود ، او را به ذكر و فكر مشغول نكند ، بل به علمهاى ظاهر و وردهاى متواتر باز آرد ، يا به خدمت كسانى كه براى فكرت متجرد باشند مشغول گرداند تا بركت ايشان به دو رسد . چه كسى كه از مجاهده در صف كارزار عاجز باشد بايد كه اهل صف را آب دهد و ستوران ايشان را تيمار دارد ، تا روز قيامت در زمرهء ايشان خيزد ، و بركت ايشان او را شامل شود ، اگر چه به درجهء ايشان نرسد . پس مريدى را كه متجرد ذكر و فكر باشد قواطع بسيار است ، از عجب و ريا و شادى بدانچه از حالها منكشف شود ، و از اوايل كرامات پيدا آيد . و هر گاه كه به چيزى از آن نگرد و نفس خود را بدان مشغول گرداند ، آن سستى باشد و يا وقفه در راه او ، بل بايد كه همهء عمر حال خود را ملازمت نمايد ، ملازمت تشنه‌اى كه درياها وى را سيراب نگرداند ، و بر آن دايم باشد . و سرمايهء او خلوت است و بريدن از خلق . سياحى گفت : يكى از ابدال را كه از خلق منقطع بود پرسيدم كه راه تحقيق چگونه است ؟ گفت : بگذر [ در دنيا همچون رهگذرى ] . گفتم : بر كارى دلالت كن مرا كه دل خود دايم در همه وقتها با خداى يابم . گفت : در خلق منگر كه نگريستن در ايشان تاريكى دل است . گفتم : مرا از آن چاره نيست . گفت : سخن از ايشان مشنو كه سخن ايشان سختى دل است . گفتم : مرا از آن چاره نيست . گفت : با ايشان معاملت مكن كه معاملت ايشان وحشت است . گفتم : من ميان ايشانم ، مرا از معاملت ايشان چاره نيست . گفت : بر ايشان ساكن مشو كه ساكن شدن بر ايشان هلاكت است . گفتم : [ هذا ] لعلّه . گفت : [ اى فلان ] در غافلان نگرى و سخن جاهلان شنوى و با مبطلان معاملت كنى و خواهى كه دل خود را دايم با خداى - عز و جل - يا بى ؟ اين هرگز نباشد . پس منتهاى رياضت آن است كه دل خود هميشه با خداى - عز و جل - يابد . و اين امكان ندارد مگر بدان كه از غير او خالى باشد . و از غير او خالى نشود مگر به مجاهدهء بسيار . و چون دل او با خداى باشد ، جلال حضرت ربوبيت وى را منكشف شود ، و حق براى او تجلى فرمايد ، و از لطايف رحمت خداى بر وى چيزى ظاهر شود كه آن را وصف و صفت نشايد كرد ، بل وصف و صفت بدان اصلا محيط نشود . و اگر چيزى از آن مريد را منكشف گردد ، بزرگترين قاطعى وى را آن باشد كه كه از راه وعظ و نصيحت بدان سخن گويد ، و تعرض تذكير كند ، پس نفس او در آن لذتى يابد كه وراى آن لذت نباشد ، پس آن لذت وى را داعى شود بدانچه انديشه كند در كيفيت