وقاحت و شره طعام و لباس و خود را بياراستن و با يك ديگر فخر كردن ألف گيرد ، دل او حق را قبول نكند ، چنان كه ديوار خاك خشك را .
و اوايل كارها را رعايت بايد كرد ، چه كودك به جوهر خود قابل خير و شر آفريده شده است ، و مادر و پدر او وى را به يكى از اين دو جانب مىكشند . پيغامبر - عليه السلام - گفت : كلّ مولود يولد على الفطرة فأبواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه ، اى ، هر مولودى كه باشد قابل حق زايد ، پس مادر و پدر او او را جهود و ترسا و مغ مىگردانند .
سهل تسترى گفت : سه ساله بودم كه شب بايستادمى خال « 165 » خود محمد سوار را نظاره كردمى كه نماز گزاردى . پس روزى مرا گفت كه آن خداى را كه تو را بيافريده است ياد نكنى ؟
گفتم : چگونه ياد كنم ؟ گفت : شب را كه در جامهء خواب مىگردى به دل سه بار بگوى ، بىآنكه زبان را بجنبانى ، كه خداى با من است و خداى من به من مىنگرد و مرا مىبيند . چند شب آن بگفتم و او را از آن اعلام كردم . پس گفت : هر شبى هفت بار بگوى . بگفتم : پس گفت : هر شبى يازده بار بگوى . بگفتم ، حلاوت آن در دل من افتاد . آن گاه پس از سالى گفت : آن چه تو را آموختهام ياد دار ، و هم بر آن باش تا آن گاه كه به گور روى ، چه در دنيا و آخرت تو را سود دارد . پس سالها بر آن بودم و در سرّ « 166 » خود آن را حلاوتى يافتم . پس روزى مرا گفت : اى سهل ، هر كه خداى با او باشد و به دو مىنگرد و او را مىبيند ، معصيت كند حال وى چگونه باشد ؟ زينهار تا معصيت نكنى ! پس من در خلوت بودمى . آن گاه مرا به دبيرستان فرستادند و من گفتم كه مىترسم كه انديشهء من پراكنده شود ، بر معلم شرط كنيد كه يك ساعت بر او روم و بياموزم و باز آيم . پس پيش معلم رفتم ، و شش ساله يا هفت ساله بودم كه قرآن ياد گرفتم ، و همهء عمر روزه داشتمى ، و تا دوازده سال قوت من از نان جو بود ، و در سيزده سالگى مسألهاى در دل من افتاد ، گفتم : مرا به بصره فرستيد تا اين مسئله بپرسم . آن گاه به بصره رفتم و از همهء علما بپرسيدم ، آن واقعه را حل نكردند . پس به عبّادان « 167 » رفتم به خدمت مردى كه او را أبو حبيب حمزة بن عبد اللّه عبّادانى گفتندى ، و از او بپرسيدم ، او آن را حل كرد . و مدتى با وى بودم ، از سخن او منفعت گرفتم و أدب وى مىآموختم . پس به تستر « 168 » باز آمدم ، و در قوت بدان اقتصار نمودم كه به يك درم براى من
هامش
( 165 ) خال ، دايى .
( 166 ) سر ، باطن ، ضمير .
( 167 ) عبّادان ، شهر آبادان كنونى .
( 168 ) تستر ، شوشتر .