شفقت من بر تو و مبالغت من در نصيحت تو ، چه دست خود را گشاده كردم تا مكروهى از تو صرف كنم « 236 » كه تو از آن قاصر بودى . پس او باز سر فرود انداخت و در سخن من مىانديشيد .
آن گاه سر برآورد و گفت : اين يكى خم از ميان خمها چگونه برست ؟ گفتم : رستن اين را علتى است ، اگر امير المؤمنين دستورى دهد بگويم . گفت : بگوى . گفتم : اى امير المؤمنين ، بر شكستن خمها به مطالبت حق - سبحانه و تعالى - اقدام نمودم ، و شاهد اجلال حق و خوف مطالبت بر دل من غالب گشت ، پس هيبت خلق از من غايب شد ، و بدين حال من بر آن اقدام نمودم تا بدين خم رسيدم ، پس در نفس من كبرى پديد آمد كه بر چون تو كسى اقدام نمودم ، به سبب آن از شكستن اين خم ممنوع گشتم ، و اگر به حال اول بودمى و دنيا پر از خمها بودى ، همه را بشكستمى و باك نداشتمى . پس معتضد گفت : برو ، دست تو را مطلق « 237 » گردانيدم ، آن چه خواهى از منكرات تغيير كن . گفتم : تغيير را دوست ندارم ، چه من در گذشته از قبل خداى تغيير كردمى ، و اكنون بايد از قبل شحنه تغيير كنم . پس معتضد گفت : حاجتت چيست ؟ گفت : اى امير المؤمنين ، آن كه بفرمايى تا مرا از اينجا بسلامت بيرون برند . پس همچنان فرمود . و او به بصره رفت ، و بيشتر روزها آن جا بود ، از بيم آن كه مبادا از او حاجتى طلبند كه از معتضد در خواهد ، تا آن گاه كه معتضد وفات يافت .
پس به بغداد باز آمد .
پس اين بود سيرت علما و عادت ايشان در امر معروف و نهى منكر و بى باكى ايشان از سطوت پادشاهان . و ليكن هميشه تكيه بر فضل خداى تعالى كردندى تا ايشان را نگاه دارد ، و به حكم بارى تعالى راضى شدند اگر شهادتشان روزى كند . پس چون نيت خالص گردانيدند سخن ايشان در دلهاى سخت اثر كرد و آن را نرم گردانيد . اما چون اكنون زبانهاى علما را طمعها مقيد گردانيده است ، خاموش گشتهاند . و اگر سخن گويند ، اقوال ايشان موافق احوال نباشد ، پس حاجتها بر نيايد . و اگر صادق باشند با حق تعالى - و مقصود حق علم بود - هر آينه ظفر يابند ، چه فساد رعيت از فساد پادشاهان است ، و فساد پادشاهان از فساد علماست ، و فساد علما به سبب استيلاى دوستى مال و جاه باشد . و هر كه دوستى دنيا بر او غالب شد ، او بر اوباش و أراذل حسبت نتواند كرد ، پس بر پادشاهان و أكابر چگونه حسبت تواند كرد ؟ و اللّه المستعان على كل حال .
[ 361 ]
هامش
( 236 ) صرف كردن ، گردانيدن .
( 237 ) مطلق ، آزاد .