تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
بهشت مبادرت مىنمايد ، گويم كه « اين را چه حال است كه با من مبادرت مىكند ؟ » گويند كه اى محمد - صلّى اللّه عليه و سلم - اين زنى خوب و زيبا بود و دختران بى پدر داشت ، بر ايشان صبر كرد تا كار ايشان به جايى رسيد ، و خداى - عز و جل - وى را بدين مجازات « 417 » فرمود . و از آداب زن آن است كه بر شوى به جمال خود مفاخرت نكند ، و شوى را به سبب زشتى حقير نشمرد . اصمعى گفت : در باديه زنى ديدم به غايت خوبى و شوى او در نهايت زشتى . آن زن را گفتم كه « به شويى مثل او راضى مىباشى ؟ » گفت خاموش ، كه سخنى بد گفتى ، شايد كه او نيكويى كرده باشد ميان خود و خالق خود ، پس خالق مرا ثواب او گردانيده است ، و شايد كه من بدى كرده باشم ميان خود و خالق خود ، و خالق او را عقوبت من كرده است ، و بدانچه خداى تعالى راضى باشد من راضى باشم . و بدين سخن مرا خاموش گردانيد . و هم اصمعى گفت كه در باديه زنى ديدم پيراهن سرخ پوشيده و خضاب كرده و سبحه در دست او ، گفتم : احوال تو در غايت استبعاد است . گفت ، شعر :
و للَّه منّى جانب لا اضيعه * و للّهو منّى و البطالة جانب
اى ، از من خداى را جانبي است كه من آن را ضايع نكنم ، و بازى و بطالت را جانبي است . و از آداب زن ملازمت صلاح و انقباض است در غيبت شوى و به بازى و گستاخى و اسباب لذت رجوع نمودن در حضور او ، نبايد كه شوى را به هيچ حال رنجه دارد . معاذ جبل روايت كرد كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - فرمود : لا تؤذّى امرأة زوجها في الدّنيا الاّ قالت زوجته من الحور العين : لا تؤذيه قاتلك اللّه فانّما هو عندك دخيل يوشك ان يفارقك إلينا ، اى ، هيچ زنى شوى خود را رنجه ندارد كه نه جفت او - حور عين - گويد كه او را رنجه مدار كه خداى - عز و جل - تو را هلاك گرداند ، او نزديك تو دخيل « 418 » است ، زود باشد كه از تو سوى ما مفارقت كند . و از آن چه از حقوق نكاح بر زن واجب آيد چون شوى وفات كند آن است كه بيش از چهار ماه و ده روز سوك ندارد ، و از خوشبويى و زينت در اين مدت دور باشد . زينب دختر بو سلمه گفت كه بر امّ حبيبه قوم « 419 » پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - در رفتم ، در آن ايام كه پدر او ابو سفيان بن حرب وفات كرده بود ، پس او خوش [ 66 ] بويى « 420 » خواست كه زردى خلوق يا غير
هامش
( 417 ) مجازات ، پاداش دادن ، جزاى نيكى يا بدى را دادن . ( 418 ) مهمان است ، در شرح زبيدى : ( دخيل ) و هو الذي يدخل على قوم بطريق الضيافة ( 5 - 408 ) . ( 419 ) قوم ، زوجه . ( 420 ) خوشبو ، عطر .