و اما زيارت پيغامبر - عليه الصلاة و السلام بايد كه پيش وى بايستد - چنان كه صفت كرديم - و زيارت كند ، چنان كه در حال حيات كنند . و به روضهء او نزديك نشود ، مگر چندانى كه به شخص مبارك او نزديك خواستى شد اگر در حال حيات بودى . و چنان كه مقتضى حرمت در حال حيات آن بودى كه بر بسودن و بوسيدن وى اقدام ننمودى ، بل از دور پيش وى بايستادى ، در حال وفات همچنان بايد . چه بسودن و بوسيدن مشاهد عادت جهودان و ترسايان است .
و بدان كه او حضور و ايستادن و زيارت تو را مىداند ، و سلام و درود تو به وى مىرسد . و در خيال خود صورت [ كريم ] او را تمثيل كن كه در لحد مقابل تو نهاده است « 237 » . و مرتبهء رفيع او در دل آر ، چه از وى روايت كردهاند : انّ اللّه تعالى و كلّ بقبره ملكا يبلّغه سلام من سلّم عليه من امّته . [ اين ] در حق كسى است كه به روضهء او حاضر نباشد ، پس چگونه باشد كسى كه از وطن خود بيرون آيد و به آرزوى لقاى او باديه قطع كند و چون ملاحظهء غرّهء مبارك او فايت شده است ، به مشاهدهء مشهد شريف او اكتفا نمايد ؟ چه گفته است : من صلّى علىّ مرّة ، صلّى اللّه عليه عشرا ، اى ، هر كه يك بار بر من درود دهد ، حق تعالى ده بار بر وى رحمت كند . و چون جزاى درود به زبان اين است ، جزاى حضور براى زيارت او چه باشد ؟
پس پيش منبر وى آى ، و بر رفتن « 238 » وى بر منبر توهّم كن ، و طلعت با بهاى « 239 » او در دل خود تصور كن ، كه بر منبر ايستاده خطبه مىگويد و مهاجران و انصار را در طاعت خداى تحريض مىنمايد . و بخواه از خداى كه در قيامت تو را از وى دور نگرداند .
اين است وظيفت دل در اعمال حج . و چون از كلّ آن فارغ باشد ، غم و اندوه و ترس را ملازم دل خود دارد ، چه نمىداند كه حج او مقبول است و او در زمرهء محرمان مثبت ، يا مردود است و او به جملهء مطرودان ملحق . و بايد كه آن را از حال دل و اعمال خود تعرّف نمايد . چه اگر دل خود را بيند كه از سراى غرور پهلو تهى مىكند و با حضرت الهى انس مىگيرد ، و اعمال خود را به ميزان شرع موزون يابد ، بايد كه به قبول واثق شود ، چه بارى تعالى قبول نكند مگر از كسى كه وى را دوست دارد ، و هر كه را دوست دارد متولّى او شود و آثار محبت خود بر وى ظاهر كند و حملهء دشمن خود ابليس از وى دفع گرداند ، و چون اين احوال بر وى ظاهر شد ، دليل قبول باشد ، و اگر كار بر خلاف اين بود ، نصيب او از سفر حج جز رنج و تعب نبود . نعوذ باللّه منه ، و هو اعلم . [ 451 ]
هامش
( 237 ) نهاده است ، قرار گرفته است .
( 238 ) بر رفتن ، بالا رفتن .
( 239 ) بها ( بهاء ) ، روشنى .