معرفت درجات وحى منصب وحى اقتضا كند . چه ، دور نباشد كه طبيب بيمار درجات صحت بشناسد ، و فاسق درجات عدالت بداند اگر چه از آن خالى باشد . چه ، علم چيزى است و وجود معلوم چيزى ديگر است . و نه هر كه نبوت و ولايت بشناسد نبى يا ولى باشد ، و نه هر كه پارسايى و پرهيزكارى بدانست پرهيزكار بود .
و سه قسم بودن مردمان : يكى آن كه از نفس خويش متنبه شود و پى افتد ، دوم آن كه جز به تنبيه و تعليم در نيابد ، و سوم آن كه تعليم هم وى را سود ندارد و بيدار نگرداند ، چون سه قسم شدن زمين است : يكى آن كه [ آب ] در او فراهم آيد و قوى شود و چشمهها روان گردد ، و دوم آن كه به كاويدن حاجت بود تا آب در كاريز آيد ، و سوم آن كه در كاويدن آن سودى نباشد . و آن به اختلاف گوهرهاى زمين است در صفتهاى آن . پس تفاوت نفسها در غريزت عقل همچنين است . و دليل تفاوت عقل از جهت نقل آن است كه ابن سلام از پيغامبر پرسيد در حديثى دراز ، روايت كردهاند كه در آخر آن عظمت عرش را صفت كرد . و گفت : ملايكه پرسيدند يا رب هيچ چيز بزرگتر از عرض آفريدهاى ؟ فرمود : نعم العقل . از مبلغ اندازهء آن سؤال كردند ، فرمود : هيهات لا يحاط بعلمه ، هل لكم علم بعدد الرّمل ؟ اى ، اين مطلوب دور است ، علم شما بدان محيط نتواند شد ، و شما را به عدد ريگ هيچ علمى است ؟ گفتند : نى . فرمود : فانّى خلقت العقل أصنافا شتّى كعدد الرّمل فمن النّاس من اعطى حبّة و منهم من اعطى حبّتين و منهم الثّلاث و الأربع [ 154 ] و منهم من اعطى فرقا و منهم من اعطى و سقا و منهم من اكثر من ذلك . اى ، عقل را أصناف مختلف آفريدم به عدد ريگ ، و كسى را از آن يك حبّه دادهام ، و كسى را دو حبّه ، و كسى را سه و چهار حبّه ، و كسى را فرقى - و آن شانزده رطل « 448 » باشد - و كسى را وسقى - و آن شصت صاع « 449 » بود - و كسى را بيش از آن .
سؤال چه حال است كه جماعتى از متصوفه عقل و معقول را بنكوهند ؟
جواب بدان كه سبب نكوهش آن است كه مردمان مجادله و مناظره را به طريق مناقضات و إلزامات عقل و معقول مىخوانند ، و آن [ صنعت ] كلام است . و صوفيان نتوانستند كه بر ايشان مقرر كنند كه در تسميه خطا كردهايد ، چه به سبب آن كه در زبانها متداول بود ، از دلها محو نخواستى شد ، پس عقل و معقول را بنكوهيدند ، و مراد ايشان از آن مجادله بود .
هامش
( 448 ) رطل ، وزنى برابر با 90 مثقال .
( 449 ) صاع ، وزنى برابر با 8 رطل ( ترجمهء مفاتيح العلوم ) .