تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة ( فارسي ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
آن حضرت رسانيد و بعد از تبليغ سلام ملك علَّام ، پيغام را ادا كرد . حضرت تبسّم نموده فرمود كه : عرض عبوديّت من به جناب عزّت برسان و بگو كه : « الدّنيا دار من لا دار له ، و لها يجمع من لا عقل له » ، يعنى : دنيا خانهء كسى است كه در آخرت خانه ندارد ، و دنيا را كسى جمع مىكند كه عقل ندارد و كليدها را پس داد . و حضرت إبراهيم على نبيّنا و آله و عليه السّلام كه خليل الهى است و پدر اكثر پيغمبران است ، پوشش و خورش او برگ درخت خرما و آرد جو بوده و آن هم گاهى . و حضرت يحيى على نبيّنا و آله عليه السّلام لباس او ، ليف خرما بود و خوراك او ، برگ درخت ، و زهد او به مرتبه‌اى بود كه در سنّ شش هفت سالگى ، روزى به بيت المقدس رفت و ديد كه علما و أحبار ، پيراهنهاى شال درشت پوشيده‌اند و كلاههاى صوف بر سر گذاشته‌اند و سلسله هاى زنجير به گردنهاى خود كرده‌اند و به ستونهاى مسجد بسته‌اند و در آن جا به عبادت حقّ مشغولند . چون اين را ديد زود به خانه آمد و به مادر گفت : اى مادر زود از براى من پيراهنى از شال و كلاهى از صوف بباف تا بپوشم و با أحبار و رهبان در بيت المقدس عبادت خدا كنم . مادر گفت : اى فرزند ! صبر كن تا پدر تو ، به خانه آيد و آن چه مىگوئى با وى مشورت كنم ، حضرت زكريّا عليه السّلام كه به خانه آمد ، حرف يحيى عليه السّلام را به عرض او رسانيد . حضرت زكريّا عليه السّلام به حضرت يحيى عليه السّلام گفت : اى فرزند ! چه بر اين داشته است تو را ؟ تو هنوز طفلى ، حضرت يحيى عليه السّلام به پدر گفت : اى پدر آيا نديده‌اى كسى كه از من كوچكتر باشد و شربت موت چشيده باشد ؟ گفت : ديده‌ام ، ديد كه از گفتهء او متقاعد نمىشود ، به مادر او گفت : آن چه مىگويد چنان كن . مادر از براى او كلاهى از صوف و پيراهنى از شال ترتيب داد ، حضرت يحيى عليه السّلام پيراهن را پوشيد و كلاه را بر سر گذاشت و به مسجد رفت و با عبّاد به عبادت مشغول شد ، تا روزى نظر كرد به بدن خود و ديد كه پيراهن و كلاه ، بدن او را و سر او را زخم كرده است و بسيار ضعيف و ناتوان شده است ، به گريه افتاد . خداوند عالم وحى به او كرد كه : اى يحيى عليه السّلام از زخم بدن و ضعيفى ، گريه مىكنى ؟ به عزّت و جلال من قسم كه اگر تو مطَّلع گردى به آتش جهنّم و به كمّيّت و كيفيّت او دانا شوى ، به جاى پيراهن شال ،