ناگزير اين سياست را دنبال كرده است . اسكندر درباره « برادرى ملتها » اصلا نمىانديشيد ، اما فقط مىخواست ، پارسيان و مقدونيان ( بهويژه اشراف اين دو ملت ) باهم متحد شوند و « حكومت مردمى » واحدى را پديد آورند و اين حكومت كه پايگاه مطمئنى براى قدرت - نمائى و سلاح برندهاى براى ستمگرى بود ، بر مردم قسمتهاى ديگر امپراطورى فرمان راند . اما هدف و وسيلهاى كه اسكندر براى پيشرفت مقاصدش برگزيد خيالى خام پيش نبود ، چون شرايط عينى براى ايجاد چنين پايگاهى وجود نداشت .
علاوهبر اين ، اين سياست اسكندر جنبهء ديگرى هم داشت . پادشاهى مقدونيه در زمان فيليپ و اسكندر داراى ويژگيهائى حاكى از شكلگيرى اجتماعى جامعهء مقدونيه بود و بازماندگان دورهء جنگهاى دموكراسى مقدونيه ( شوراى عمومى لشكريان داراى حقوق ويژهاى بود كه مىتوانست از قدرت شاه بكاهد ) به آن ايمان داشتند . بنابراين سياست اتحاد پارسيان و مقدونىها به اين معنى بود كه اين قشر از مقدونيان را از حقوق خود محروم مىكرد و آنها را تا حد « شهروندان مطمئن و فرمانبردار » پائين مىآورد .
تا زمانيكه ارتش مقدونيه تنها پايگاه اصلى قدرت اسكندر بود ، شكستن اين سنتهاى مقدونيان امكان نداشت . گويا به همين انگيزه بود كه اسكندر پس از بازگشت از هندوستان بر آن شد ارتش ويژهاى از پارسيانيكه به وسيلهء مقدونيان آموزش ديده بودند ، تشكيل دهد تا آنها را در برابر نظاميان پير مقدونى قرار دهد . نخست اين تصميم باعث اختلاف ميان شاه و ارتش گرديد ، اما سرانجام شاه نظر خود را تحميل كرد ، و توانست يكانهاى جزئى را كه افراد مقدونى و پارسى در آنها سازمان داده شده بودند ، پديد آورد .
معمولا دانشمندان بورژوازى كه از تز « برادرى ملتها » ى اسكندر دم مىزنند ، مسئله سياست شهرسازى او را در خاور به ميان مىكشند . به موجب اظهارنظر پلوتارخ ( سدهء دوم ميلادى ) اسكندر رويهمرفته 70 شهر بنا كرد . اين رقم بيگمان گزافگويانه است .
ظاهرا در زمان اسكندر 30 شهر ساخته شد ولى اين رقم هم قابلملاحظه است .
بيشتر اين شهرهاى نو در مناطق خاورى امپراطورى بنا شدهاند : در ايران ، آسياى ميانه ، هندوستان . دانشمندان بورژوازى اين اقدام را نشانهاى از تلاشهاى اسكندر براى بسط فرهنگ شهرى يونانى در بافتهاى اجتماعى بقيه مناطقى مىشمارند كه از شهرسازى اطلاعى نداشتهاند . راست است شهرهائى به منظور ايجاد و رشد فرهنگ هلنى ( يونانى ) ساخته شدند ، اما اين كار به اين منظور انجام گرفت كه مردم بومى فرهنگ يونانى را فراگيرند و اين گونه جامعهاى يكپارچه با افكار و عقايد يونانيان و مقدونيان پديد آيد . اما اين شيوه تفكر نمىتواند درست باشد . چون جامعههاى بومى طى قرنها فرهنگ خودشان را داشتند . علاوهبر اين دلايلى وجود ندارد كه اسكندر دربارهء گسترش فرهنگ يونانى مىانديشيد .
تاريخ ايران از زمان باستان تا امروز ( فارسي ) — صفحة 123
مساهمون: ا . آ . گرانتوسكى
ص١٢٣