تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
بدان افزوده بشرح زير ) . نجاشى بفتح نون و جيم بىتشديد و شين نقطه‌دار لقب پادشاه حبشه است ، و در اينجا مقصود آنست كه اسلام آورد و به پيغمبر ( ص ) گرويد و نامش اصحمه بن بحر است و پيش از فتح مكه مسلمان شد و پيش از آن هم مرد ، و چون خبر مرگش به پيغمبر ( ص ) رسيد بر او نماز خواند - از همان مدينه - و فيروزآبادى گفته يا در آن تشديد دارد و بىتشديد شيواتر است و نونش كسره دارد با آنكه شيواتر است و او اصحمه پادشاه حبشه است پايان گفته او و جعفر بن ابى طالب برادر امير المؤمنين ( ع ) است و ده سال از آن حضرت بزرگتر است و خود از بزرگان صحابه است و از شهيدان نخست ، و دو هجرت داشته يكى بحبشه و ديگر به مدينه و در جنگ موته بسال هشتم هجرت در موته شهيد شد و چهل و يك سال داشت ، و در آنچه از تنش بجا ماند نود ضربت يافت شد كه با نيزه بود و شمشير ، و دو دستش در جنگ بريده شد و خدا دو بال به او داد كه بدانها در بهشت پرواز مىكند و لقب ذو الجناحين دارد ، و تفضيل همه اينها در ابواب خودش گذشت . ( و بعد از تفسير ثوب خلق از قول جوهرى گويد ) نگران شديم بر او كه مبادا آسيبى به او رسيده باشد و دشمنانش كه هلاك شدند مقصود هفتاد كس است از مشركان كه در بدر كشته شدند كه ابو جهل و عتبه و شيبه در آنها بودند و هفتاد كس هم اسير شدند و بدر ميان مكه و مدينه است و بمدينه نزديكتر است ، و بقولى تا مدينه 28 فرسخ است ، و بقول شعبى بدر نام چاهى است در آنجا كه از مردى جهنى بوده بنام بدر و اراك نام درختى است بىخار كه با شاخه‌هايش مسواك كنند . تا گويد : و گويا من بدان مينگرم ) يعنى در ذهنم حاضر است و گويا اكنون برابر چشم من است تا گويد : ضمره ضادش فتحه دارد و ميمش ساكن است و خاندانى از عمرو بن اميه ضمريست ، و بقولى يعنى با چشم خود آن را بينم و اين معنا بعيد است و اشاره دارد بدان چه گفتند كه بدر نجاشى پادشاه حبشه بود و جز او پسرى ديگر نداشت ، و عموى آن پسر 12 پسر داشت و مردم حبشه پدر نجاشى را كشتند و بفرمان عمويش در آمدند و او را پادشاه كردند ، و نجاشى از خدمت عمويش در آمد ، و مردم حبشه بعموى او گفتند ، در امان نيستيم از اين پسر كه روزى بر ما مسلط شود و خون پدرش را بخواهد او را بكش و او گفت : پدرش را ديروز كشتيد و من امروز پسرش را هم بكشم ، من خواهان آن نيستم ، اگر خواهيد او را به مرد غريبى بفروشيد تا از كشور شما بيرونش برد ، و اين كار را كردند و پس از مدتى آن شاه را صاعقه كشت و هيچ كدام از پسرهايش لياقت پادشاهى نداشتند و بناچار آمدند و