شتر و گاو و گوسفند او گفت : به همين قانع نيستم تا قسم بخورى بگو : بخدائى كه جز او معبود بر حقى نيست و او طالب است و غالب است و مدرك و مهلك و نهان را چون عيان ميداند و گفتم : نعم و قصد يك چهار پا كردم و گفت : قانع نيستم تا گوئى : ابو بكر بن ابى قحافه هم او امام است بخدائى كه جز او معبود بر حقى نيست تا آخر قسم و من آن را گفتم و قصدم اين بود كه او امام پيروان خود است بخدائى كه جز او معبود بر حقى نيست و صفات خدا را هم بدنبالش گفتم و از من پذيرفتند و گفتند خدا تو را جزاى خير دهد .
و از آنها نجات يافتم حال من نزد خدا چگونه باشد ؟ فرمود : بهتر حال خدا بر تو بايست كرده در اعلا عليين رفيق ما باشى براى عقيده خوبت .
ابو يعقوب و على ( راويان تفسير امام عسكرى ( ع ) و مجهول الحال ) گفتند : ما نزد امام حسن ( ع ) پدر امام قائم بوديم و يكى از يارانش به آن حضرت گفت : مردى از برادران شيعه نزد من آمد كه گرفتار جاهلان عامه است و او را در باره امامت امتحان ميكنند و قسمش ميدهند به من گفت چه كنم با آنها كه از شرشان خلاص شوم ، به او گفتم : چه ميگويند ؟ ( نزديك بمضمون گذشته را به او ياد ميدهد با برخى نكتههاى ادبى كه ترجمهاش سود عمومى ندارد و در آخرش گويد : ) امام حسن عسكرى ( ع ) به او فرمود : تو چنانى كه رسول خدا ( ص ) فرموده : رهنماى به كار خير چون فاعل آنست و خدا براى رفيق تو براى تقيهاش ( كه بدستور انجام داده ) بشمار هر كه از شيعيان و دوستان و وابستگان ما كه تقيه به كار بردند حسنه نوشته و هم بشمار آنها كه تقيه نكردند و كمترين حسنهها را اگر برابر سازند با گناهان صد سال آمرزيده شوند و تو هم كه بدان رهنمائى كردى مانند ثواب او را دارى .
43 - ثواب الاعمال : بسندش تا امام ششم ( ع ) بنقل از سلمان كه گفت : مردى بخاطر مگسى به بهشت رفت و ديگرى بخاطر مگسى بدوزخ به او گفته شد چگونه بوده است ؟ فرمود :
هر دو گذر كردند بمردمى كه عيد گرفته بودند و بتهائى نهاده بودند كه داشتند و هر كه بر آنها گذر ميكرد بايد چيزى براى بتهاشان قربانى كند كم يا بيش و به آن دو گفتند نبايد بگذريد تا مانند ديگران چيزى قربانى كنيد يكيشان گفت چيزى همراه ندارم قربانى كنم و ديگرى مگسى گرفت و قربانى كرد و آن ديگر نكرد گفت : من براى جز خدا جل و عز قربانى نمىكنم و او را كشتند و به بهشت رفت و آن ديگرى بدوزخ شد .
44 - محاسن : بسندش از ابى بصير كه امام ششم ( ع ) فرمود : تقيه از دين خداست گفتم : از دين خدا ؟ فرمود : آرى به خدا از دين خداست ، يوسف ( ع ) گفت : ايا كاروان راستى كه شما دزديد " ( 70 - يوسف ) به خدا كه دزدى نكرده بودند ، و ابراهيم ( ع ) گفت " راستى من
بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 261
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٦١