آنها ندارم و من بيزارم از جزا و از خدائى او و كافرم به معبوديت او و مقصود خربيل اين بود كه پروردگار آنها هم همان خدا پروردگار من است نه اينكه پروردگارى كه آنها پروردگار خود دانند پروردگار من است و اين مقصود او بر فرعون و حاضران نهان بود ، و پنداشتند كه ميگويد : فرعون پروردگار و آفريننده و روزىده منست .
فرعون به آنها گفت : اى مردان بد و مفسدهجويان در كشورم و فتنهانگيزان من ، من و پسر عمم كه بازوى من است سزاواران عذابيم براى قصد فساد كارم و نابودى پسر عمم و شكستن بازويم ، سپس فرمود ، ميخها را حاضر كردند و در ساق هر كدام ميخى فرو كرد و در سينهاش ميخى و بشانهكشان آهنين فرمان داد تا گوشت تن آنها را جدا كردند و اينست كه خدا فرموده ( 45 - المؤمن ) پس خدا او را ، يعنى خربيل را دور داشت از بدى نيرنگهاشان " كه نزد فرعون سخن چينى كردند تا او را نابود كنند " و بآل فرعون عذاب بدى گرد آمد و آنها كسانى بودند كه براى خربيل سخنچينى كردند چون كه ميخكوب شدند و گوشت تنشان با شانه آهنى كنده شد .
و مردى از خواص شيعه به امام كاظم ( ع ) گفت با لرزه در خلوت با آن حضرت كه يا ابن رسول الله بيم من نيست جز از فلان بن فلان كه با تو نفاق مىكند در اظهار عقيده به وصيت و امامتت و آن حضرت به او فرمود : چطور ؟ گفت : چون من امروز با او در مجلس فلان - يكى از بزرگان بغداد را نام برد - حاضر بودم ، صاحب مجلس به او گفت : تو پندارى موسى بن جعفر امام است نه اين خليفه كه بر كرسى نشسته و همين يارت در پاسخ گفت : من چنين نگويم بلكه پندارم موسى بن جعفر جز امام است و اگر معتقد نباشم كه او غير امام است بر من و بر هر كه بدين معتقد نيست لعن خدا و فرشتهها و مردم همه و صاحب مجلس گفت : خدايت جزا دهد به خوبى و لعنت خدا بر كسى كه از تو سخنچينى كرد .
آن حضرت ( ع ) فرمود : چنان نيست كه تو گمان بردى رفيق تو فقيهتر است از تو او گفت موسى جز امام است يعنى جز امامى كه دارى موسى جز او است پس او امام به حق است و با اين گفتهاش امامت مرا ثابت كرد و امامت ديگرى را نفى كردهاى بنده خدا كى اين بدگمانيست كه نفاق است با برادرت از تو بر افتد بدرگاه خدا توبه كن آن مرد گفته او را فهميد و غمگين شد و گفت : يا ابن رسول الله مرا مالى نيست كه او را راضى كنم ولى پارهاى از همه اعمالم را به او بخشيدم از عبادت و صلواتم كه بشما خاندان نثار كردم و از لعن بر دشمنانتان آن حضرت فرمود : اكنون از دوزخ بيرون آمدى .
گفت : ما نزد امام رضا ( ع ) بوديم و مردى وارد شد و گفت : يا ابن رسول الله امروز چيزى
بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٥٩