تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
كنى و به راه رسول خدا ( ص ) بايد از حلالترين درآمدت باشد ( و از بهترين هدايا ) . اى عبد الله بكوش كه گنج نكنى طلا و نه نقره و اين آيه تو را فرا گيرد كه خدا عز و جل فرموده ( 34 - برائه ) كسانى كه گنج نهند طلا و نقره را و انفاق نكنند در راه خدا - روزى آن را در آتش دوزخ داغ كنند و به آن پيشانى و پهلو و پشت آنها را بچزانند " . و كم مگير چيزى از حلوا يا فزونى خوراك را كه بشكمهاى تهى برسانى و خشم خدا تبارك و تعالى را بدان خاموش كنى و بدان كه من از پدرم شنيدم بسند پدرانش تا رسول خدا ( ص ) كه روزى باصحابش ميفرمود : ايمان ندارد به خدا و روز جزا كسى كه سير شب گذراند و همسايه‌اش گرسنه بماند گفتيم يا رسول الله هلاك شديم فرمود : از زيادى خوراك و زيادى خرما و روزى و جامه‌هاى پاره خودتان بدهيد و خشم پروردگار را خاموش كنيد . و من البته به تو خبر دهم از خوارى دنيا و زبونى شرفش درگذشت آن بياران نخست پيغمبر و تابعين آنها پدرم محمد بن على بن حسين ( ع ) به من بازگفت : كه چون حسين بن على ( ع ) بار بست بسوى كوفه ابن عباس نزد او آمد و او را به خدا و رحم سوگند داد كه كشته طف نباشد ، آن حضرت فرمود : من داناترم بقتلگاهم از تو و بهره‌اى ندارم از دنيا جز جدا شدن از آن ، به تو خبر ندهم اى پسر عباس بحديث امير مؤمنان ( ع ) با دنيا ( ع ) گفت : چرا بجان خودم كه دوست دارم بازگوئى به من ؟ گفت پدرم گفت كه على بن حسين فرمود : شنيدم ابا عبد الله حسين ( ع ) ميفرمود : امير مؤمنان به من بازگفت : در يكى از نخلستانهاى فدك بودم كه بدست فاطمه ( ع ) بود بناگاه زنى به من تاخت با اينكه بيلى بدستم بود و با آن كار ميكردم چون نگاهش كردم از زيبائيش دلم پريد و بمانند بثنيه دختر عامر جمى بود كه زيباتر زنان قريش بود گفت : اى پسر ابى طالب ميتوانى مرا بزنى بگيرى ، و تو را از اين بيل بىنياز كنم و گنجينه‌هاى زمين را به تو نشان دهم و پادشاهى از آن تو باشد تا زنده‌اى و پس از تو از فرزندان تو باشد ، و به او فرمود تو كه باشى تا از خاندانت تو را خواستگارى كنم ؟ گفت من دنيا هستم فرمود : به او گفتم : برگرد و شوهر ديگرى بخواه و رو به بيلم كردم و سرودم :
نزد ما آمد بمانند بثينه پر غريز * زيورى در او بمانندش فريبا دم بدم گفتمش برگرد و غير من فريب از آنكه من * بر كنار ستم ز دنيا نيستم نادان ز غم من چكارم هست با دنيا محمد را نگر * جان بداد و خفت زير اين همه سنگ دژم گو كه آوردم همه گنجينه‌هاى پر بها * مال قارون و همه ملك قبائل روى هم جمله را راه و روش سوى فنا باشد همى * وز خزانه‌دار خواهند حساب بيش و كم رو سواى من فريب و من ندارم رغبتى * هر چه دارى تو ز ملك و عز و دينار و درم